طعم زندگي...
تقدیم به روان پاک صادق هدایت
رفیق پرسه های تنهایی ِآدم ها و آدم های تنها.
روزهای کور
روزهای کر
روزهای گیج
روزهای همیشه
روزهای هنوز
روزهای فاصله تا خویش
روزهای دلهره ،تشویش
روزهای یائسه
روزهای زایش گنداب، چرک
روزی که زرد قشنگ است
روزهای بی حوصله ،کم حال
روزی که هیچ چیز سر جایش نیست
پنجره های پریده رنگ
آینه های کدر
روزی که بودن مثل نبودن
مهم نیست
اصلا مساله این نیست
مساله چیز دیگری هم نیست
.
.
.
آن قدر دور خودم چرخیده ام
که دارم بالا می آورم
همه ی آستانه ی سی سالگی ام
پنجره های پریده رنگ
آینه های کدر
و باوری که نیست
در آینه نگاه می کنم
مغزم را نشانه می روم
یک ، دو
دوباره تیرم که خطا می رود
استخوانهایم تیر می کشند
شبیه گربه ای
بعد از معاشقه ی شبانه اش
تلوتلو
کنار جوی آب
میان سطل آشغال
نشئگی ام را ضرب می گیرم
بد مستی می کنم
طوری که
همه ی سگهای دَل
مردانگی ام را
به عشوه
می خندند
به عشوه
می گریند
به عشوه
می میرند
من "دار-وینیسم" شده ام
آن قدر که از خر ِ نر نیز روگردان نیستم
"مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنید"
حسنک دار را بالا می آورد
حسنک مرگ را می خندد
حسنک مرگ را می گرید
حسنک مرگ را....
می میرد
مسعود غزنوی ماغ می کشد
چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟!
توضيحات
منوي اصلي
آمار وبلاگ
پيوندهاي روزانه
آرشيو
پيوندها
طراح قالب
