آشنا...
با ذهنی آشفته
و قلبی ناآرام . . .
به گذشته برگشته بودم و خاطراتم را یکی یکی مرور می کردم . دردی عمیق ذرات جانم را می فشرد . نمی توانستم با کسی صحبت کنم . هیچ کس برای من آشنا نبود . انگار گم شده بودم و آرزو می کردم یک آشنا مرا پیدا کند !
پیرمردی که عصایش را به دنبال خود می کشید ، لحظه ای درنگ کرد و کنار من نشست . باد موهای سپیدش را به هم ریخته بود . . .
آهی کشید ! و به آسمان خیره شد . از من سوالی کرد و بی آنکه منتظر جواب من بماند حرفش را ادامه داد . حرفش را ادامه داد . . . حرفش را ادامه داد . . .
من سکوت کرده بودم . نمی دانستم چه بگویم ! نمی توانستم چیزی بگویم ! حتا یک کلمه از حرفهایش برای من آشنا نبود . نمی دانم با چه زبانی حرف می زد . . . من سکوت کرده بودم و او انگار پی برده بود که من حرفهایش را نمی فهمم . . .
پیرمرد لحظه ای ساکت ماند و به من نگاه کرد . دستی به پشت من زد ، بلند شد و رفت . . .
انگار فقط دلش می خواست با کسی حرف بزند حتا اگر زبان او را نفهمد !
توضيحات
منوي اصلي
آمار وبلاگ
پيوندهاي روزانه
آرشيو
پيوندها
طراح قالب
