تبليغاتX
روی رد رویاها... - روزگاران...

روزگاران...

اللهم صل علی محمد و آل محمد 

ما آدما وقتي كه بچه ايم
دوست داريم زودتر بزرگ بشيم
دوست داريم دنيا رو بهتر ببينيم
روزها پشت سر هم طي ميشن و بدون اينكه حواسمون باشه
يه روز چشم باز ميكنيم و ميبينيم كه چقدر بزرگ شديم
اون روز كه همه دارن بهمون 18 ساله شدنمون رو تبريك ميگن
از خوشحالي در پوست خودمون نميگنجيم
از اينكه بزرگ شديم، بي نهايت خوشحاليم
ولي اين خوشحاليمون چند روز بيشتر طول نميكشه
يكي دو سال كه ميگذره و وارد اجتماع و سختياي زندگي ميشيم
يه روز با خدا حرف ميزنيم و بهش ميگيم:
"خدايا؛ كاش ما اصلا بزرگ نميشديم
كاش هيچوقت آرزوي بزرگ شدن نميكرديم!
حالا نميشه دوباره بچه بشيم؟"
خدا بمون ميگه:
"بنده من متاسفانه راهي واسه بازگشتن نيست
پس به راهت ادامه بده
و توي اين دنيا به هيچكي بدي نكن
منم كمكت ميكنم كه خوشبخت شي"

خوش به حال بچگي
خوش به حال سادگي...

چند سالي توي همين حال و هوا هستيم كه كم كم احساس ميكنيم كه دلمون ديگه ماله خودمون نيست
يه روز كه چشم باز ميكنيم ميبينيم چنتا بچه قد و نيم قد دورمونو گرفتن
وضعمون ديگه مثه سابق نيست
بايد سخت كار كنيم
خيلي خسته شديم
فشار زندگي داره يواش يواش مارو از پا درمياره
يكي از همون شبا كه ميخوايم بخوابيم
يه بار ديگه رو به آسمون ميكنيم و بازم با خدا حرف ميزنيم:
"خدايا خيلي خستم
به نظرت من از عهده اين مشكلات بر ميام؟"
خدا ميگه:
"بنده من نگران نباش
تا ميتوني با همه خوب باش
و مطمئن باش كه من تا آخر پشتتم..."
تو همون حال و هوا پلكمون رو روي هم ميذاريم
و صبح كه چشم باز ميكنيم
احساس ميكنيم كه كلي عوض شديم
ميريم خودمونو توي آينه نگاه ميكنيم
مثله اينكه گرد پيري به چهرمون نقش بسته
ديگه مثله ديروز سرحال نيستيم
خيلي ضعيف شديم
تا ديروز ميتونستيم خيلي سريع بدوييم
ولي امروز به زحمت ميتونيم راه بريم
واسمون خيلي سخته، قبول كنيم كه پير شديم
ميوفتيم ياد قديم قديما
دلمونو خوش كرديم به تعريف خاطرات دوران جوونيمون
نوه هامونو دورمون جمع كرديم و واسشون حكايتاي زندگيمونو تعريف ميكنيم
يه لحظه ياد بچگياي خودمون ميوفتيم
همون روزي كه با بقيه بچه ها دور مامان بزرگ جمع بوديم
و مامان بزرگ واسمون قصه بزبز قندي تعريف ميكرد
ديگه خيلي خسته و ناتوان شديم
دوباره واسه آخرين بار، يه بار ديگه به آسمون نگاه ميكنيم
ولي اينبار اينقد ضعيف شديم كه ديگه نميتونيم با خدا حرف بزنيم
فقط اين جمله مثله برق از توي ذهنمون رد ميشه:

خوش به حال بچگي
خوش به حال سادگي...

تو همين حال و هوا
يه نسيم خنك مياد به سمتمون
و مارو با خودش ميبره
به يه جاي خيلي خيلي دور
نميدونيم خوابيم يا بيدار!
يه مرتبه يه دست گرم و لطيف
ميزنه روي شونمون و بهمون ميگه:
"چقدر ميخوابي؟
الان يه روزه تمومه كه خوابت برده!
به زحمت چشمامونو باز ميكنيم
بازم نميدونيم كه بيداريم يا داريم خواب ميبينيم
يه نگاه به اطراف ميكنيم
خيلي به نظرمون آشناس
به نظر مياد كه يه بار ديگم اينجا بوديم!
خيلي خوشحاليم از اينكه هر چي كه ديديم
همش يه كابوس بيشتر نبوده
تو همين حال و هوا
يه صدايي مياد:
"اي بنده من
چرا ديشب توي خواب اينقدر تغلا ميكردي؟
چرا اينقدر ناآرام بودي؟
تو اينقدر توي خواب و رؤيا غرق شده بودي
كه يادت رفته بود كه يه روزه تمومه كه خوابت برده!
بهتره ديگه اون خوابو فراموش كني
و به زندگيت توي اين دنيا ادامه بدي
البته چند صباحي بيشتر توي اين دنيا نيستي
مدتي اينجا هستي و بعدش به يه خواب طولاني خواهي رفت
تا اون روزي كه همه به اذن من بيدار بشن
و طعم زندگي واقعي رو بچشن..."


 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |