تبليغاتX
روی رد رویاها...

آرزویی بزرگ است؟؟؟

 

گاهی احساس می کنم که انعکاسمو رو روزمرگی دنیا می بینم...روی زندگیاتون...توی چشماتون...

انگار که صدام زده باشید...یا که حرفمو جواب داده باشید...

.

.

.

هوم...اشتباه می کنم...

                 

"هیس...یکمی آروم بگیر"

...خوب اگه درش نظاره کنی...

...عاقبتی را می بینی که عقیم مونده...

...و دیوانه ای که طبل این ماوقع را توی بیابونی می زنه...

.......................................................

به افتخار جغد ها:

هو هو هو هو هو هو هو....!!!

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

حیرت...

خودسوزی ...

 

 

از رفتنت دهان همه باز ...

انگار گفته بودند :

                       پرواز !     

                       پرواز !

 

 

                                                                                                قیصر امین پور                         

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

آبی...

        

...این‌قدر همه با زندگی روی  هم ریخته‌اند که کسی به مرگ فکر هم نمی‌کند. راستی خبر نداری که مشتری‌های لکاته‌های مرد این روزها بیشتر است.این روزها جوان‌ها اکثرا قوزی می ‌شوند. دیگر از نیلوفرهای کبود خبری نیست.داش آکل‌ها ابرو نخ می‌کنند و مرجان‌ها.... این روزها حاج‌آقا دیگر چند تا صیغه‌ای دارد. دیگر باکش هم نیست که زنش کجاست و چه می‌کند.آدم‌ها از سگ‌ها ولگردتر شده‌اند. میهن‌پرستان دیگرفروشی ‌می‌کنند. تا دلت بخواهد توی این شهر تاریکخانه پیدا می‌شود.دیگر زنی اگر مردش را گم نکند جای تعجب دارد.این روزها زندگی‌ همه‌ی ما وابسته به همان عروسک‌های پشت‌پرده است

صادق‌خان نکند تو هم به قول سهراب دچارِ همان رگِ پنهان رنگ‌ها شده بودی که عاقبتت این شد؟ صادق‌خان دیگر کمتر کسی است که دچار شود اما تا دلت بخواهد ناچار پیدا می‌شود. به قول تو آدم باید افکارش را برای خودش نگاه دارد .آسوده خاطر درزهای اتاق را بگیرد. شیر گاز را باز کند و در حالی که آرام روی زمین سردِ آشپزخانه دراز می‌کشد؛ لبخند بزند...

انگار هنوز هم بعد از پنجاه و اندی سال گاز بهترین روش است...

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

آنم آرزوست...!

       jail

به سمت ِ غربت ِ من نیلوفرانه برگرد

از من نه" من" طلب کن نه بهر ِ خانه برگرد

شمعی به جا نمانده پروانه در قفس مُرد

به سمت ِ قتل و کشتار باری شبانه برگرد

سینه سپر نکردم خواهر به گریه آمد

من "آه" می شوم ولی برادرانه برگرد

نیمه تمام ِ من را شعری تمام می کند

با خط ِ خود غریبم با یک ترانه برگرد

به شست و شوی چشمم تا چند دگر نشینم؟!

هر طور که می شود دید از این زمانه برگرد...!

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

نشد یه قصری بسازم ...

                     

                        

                   

نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه
نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه
من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه
نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم
حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم
با همه التماس من نشد دیگه نره سفر
شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر
نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم
نه این که من نخوام برم نزاشت گلهارو ببینم
نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم
یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم
اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش
پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش
نسد که نشکنه بازم این چینی شکستنی
هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم
عجب چشای روشنی
باور نکرد یه موژشو به صدتا دریا نمیدم
یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم
راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه
من کجا و دیوونگی
چه جوری به حرفش گوش کنم
اون گفت بچسب به زندگی
خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم
اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم
نشد یه بار برسم به آرزوهای محال
یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال
نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم
گذشته کار از کارمون
دیر شده به خدا قسم
نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره
نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره
نشد بپاچم زیر پاش عطر گل محمدی
نشد بهم جواب بده
حتی بهم بگه بدی
نشد دوستت دارم بگه
به من که نه به دیگری
نشد یه بارم رد بشه
از روی شعرا سرسری
نشد یه کاری بکنه
که بدونم دوستم داره
آتیش گرفتم و یه بار
نگام نکرد بگه آره
نشد یه بار حرف بزنه
نزاره پای سرنوشت
نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت
نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم
نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم
نشد بره
نشد نره
نشد بخواد
نشد بیاد
نشد ولی
شاید بشه
واسم دعا کنید
زیاد
از شما پنهون نکنم
یه حرفهایی بهم زده
گفته همین روزا میاد
اما هنوز نیومده
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما ...

                            

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |