تبليغاتX
روی رد رویاها...

همین!

              مي داني دوست من ، زخم ديرين التيام يافته ولي گاه جاي آن زخم ، مرا عذاب مي دهد ...
   
                         

به نظر تو قضاوت خود آدم در مورد خودش مهمتره یا قضاوت دیگران؟

دستم به نوشتن نمی ره...

دیگه حتی حس حرف زدن ندارم

بسه!

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

؟؟؟؟

 
                                       

در می زنند ...

در را باز میکنی؟!

ببین چه کسی پشت در است؟!

 

شاید خودت باشی

نباید منتظر بمانی

یا شاید من باشم

ببین اگر من بودم.باز نکنی!!!

می خواهم با تو تنها باشم

تنها

تنها

تنها..........

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

اون خواب...!

 

 

بوی تو می آمد,

به صدا نیرو,

به روان پر دادم,

آواز " درآ  " سردادم.

پژواک تو می پیچید,

چکه شدم,

از بام صدا لغزیدم,

و شنیدم.

یک هیچ تو را دیدم, و دویدم.

آب تجلی تو نوشیدم, و دمیدم.          

                                                                    سهراب

 

 

دلم برات تنگ شده جوونم / میخوام ببینمت نمی تونم / بین ما دیوارای ....

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

تعبیر خواب...

-          : " سلام ! ... "

-          : " سلام ! ... "

رنگ روشن قهوه ای چشمانش و برق شفافی که در آنها بود بیشتر از هر چیز دیگری در خاطرش ماند! شاید برای همیشه!

لاغر بود، به قول خودش نحیف، کمی ساکت، بیشتر صبور، در خودش بود انگار – همه زمانها – شاید این همان تعبیر عجیب بودنش بود! خال قهوه ای روی دست راستش گاهی حواسش را پرت میکرد – ... با یک علامت ! –

چهره سفید و موهای خرمایی اش آشنا میزد، - خیلی ها میگن قیافه من براشون آشناست ... – غریبگی نمیکرد مگر در لحظه هایی که سکوت سایبان روز آفتابی شان میشد، سخت بود برایش، نمیخواست که سکوت را بشکند اما حسی در او میگفت سکوت مال امروز نیست!

چیزی شبیه اعتراض داشت در خودش، چیزی شبیه تسلیم، چیزی میان ماندن و رفتن، دوست میداشت اما تعلق نمیگرفت، رها بود! جلوتر میرفت – شاید فرار میکرد – قدمهای تند بر میداشت و نگاهش در جستجوی همه مضامین جامانده زندگی گوشه و کنار مسیر گیر میکرد، ساده بود، صمیمی وقتی که خودش بود، صبورانه گوش میداد و دوستانه پاسخ و جنس کلمات را خوب میشناخت.

n

نفهمید از کجا دیگر خودش نبود، گمش کرد، رفت پشت چهره های ناآشنا و گم شد! پشت مفاهیم سخت و سخت شد، دور، ارتفاع پیدا کرد و رفت، تنها نخ نازک نگاهش بود که دوباره صمیمیت را به میان میکشید، نگاهی که کوتاه بود و فراری!

و سکوت ...

-          : " خدانگهدار ... "

-          : " به خدا می سپارمت ... "

در انتهای آن روز روشن، همه چیزی که برایشان باقی مانده بود همین بود؛ سکوت !

و سکوت هر کدام شبیه خودش بود، از جنس خودش....

 

    

بسم الله الرحمن الرحیم

ولله یرید ان یتوب علیکم ...

یرید الله ان یخفف عنکم و خلق الانسان ضعیفا ...

ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم و ندخلکم مدخلا کریما ...

 

و خداوند بر همه چیز شاهد و ناظر است .

 

 

پ.ن: هیچ ...  اشک ... !

      

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

غم غم...

 

            

           خوشا آنانکه در گهواره مردند...

       

    

                

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |