تبليغاتX
روی رد رویاها...

............

 

                             .

. . .

پ.ن: هر کسی هر جوری که دوست داره بخونه!

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

غبار اینجا....

باور کن

من

 

نه دیگر نردبان خوبی هستم برای " او "

که اوج بگیرد لحظه هایش

در فرو رفتن مدام من

زیر قدم های این زندگی لجوج

 

نه معشوقه خوبی خواهم بود برای " تو "

که مست عاشقانه های دلم شوی

وقتی که سکوت آمیخته با هراست

دانه های شک می پاشد

بر ریشه های باور من

 

و دریغ

که نه دیگر دل را با  او قرار است

و نه اکنون دل را از تو گریز

.

.

.

 

چه کنم ؟ هان؟ چه کنم ؟

 

 

 

 

پ.ن 1 : او باید باورش شود ، نردبانش مدت هاست که پوسیده است.

پ.ن 2 : نه میشه باورت کنم،نه میشه از تو رد بشم،نه میشه خوب من بشی،نه میشه با تو بد بشم

پ.ن 3 : از من سهم کمی هم برای خودم بس بود، تمام من را بُرده اند ...

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

حالا دیگر ...

حالا دیگر مدت هاست

 

پری کوچک غمگینی شده ام

که دست دلش را

ساده در پس ِ این خط خطی ها

رو میکند مدام

 

پری کوچک غمگینی که

شبانگاه

بغض های بی امانش را می بارد بی هیچ شانه ای

و سحرگاه

کابوس های شبانه اش را می پَرَد بی هیچ بوسه ای

 

.

.

.

 

حالا دیگر مدت هاست

زخمه بر تار دلم میزند درد مدام

 

حالا دیگر مدت هاست...

 

 

 

 

 

پ.ن 1 : بازم دوباره دلم گرفته ،دوباره شعرام بوی غم گرفته

پ.ن 2 : مرهم بذار با حرفات رو زخم عمیقم

پ.ن ۳ : صدای رعدی که می آید لرزه می اندازد بر دلم ، هوای آسمان چون دیده بارانیست .

پ.ن ۴ : اردیبهشت کاش می دانست که اندکی بوی بهشت هم شفای دلم را کفایت می کند.

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

کابوس هایم...

ای تو

هُرم نفس هایت

مرهم این زخمهای ِ بی درمان ِ دل ِمن

 

امروز

در پس تمام آن دقایق ِ دلتنگی

که به فقر ندیدنت گذشت ،

اردیبهشت

نوید دیدارت را زکات چشم هایم کرده است

 

و من

شکرانه لحظه ی دیدنت

نماز آیات می خوانم هراس ندیدنت را

 

.

.

.

 

امروز

چشم هایت را عاشقانه به تماشا می آیم

ای آغوشت امن ترین پناه ِ خستگی ِ من

 

 

 

 

پ.ن 1 : لحظه دیدار نزدیک است ، باز می لرزد دلم ، دستم

پ.ن 2 : کابوس هایم ، امشبم را محض خاطر دیدارش آرام بخواهید و رهایم کنید.

پ.ن 3 : از عشق چیزی بگو ، پیش از آنکه در آغوشت بغضم رها شود.

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

چه بگویم؟

نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد ، هست

حرف هست

عشق هست

بغض هست

درد هست

 

اما

چه بگویم وقتی

نه در آرزوهایت حرفی از رویای با من بودن است

نه در روزهایت تلاش ِ داشتن ِ همیشگی ِ من

 

گمان مبر همیشه حوالی خواب های تو بیدارم

گمان مبر که همیشه عاشقانه می نویسم و می خوانمت

 

عشق

به زخم که برسد ، سکوت می شود

زخم که عمیق شود ، بیداری ِ دل ، درد دارد

 

 

من

در این بغض های هر لحظه

در این دلتنگی های مدام

در این آشفتگی های دقایقم

دارم

سکوت

می شوم

 

 

 

با من از عشق چیزی بگو

پیش تر از آنکه زخم هایم عمیق شود.

 

 

 

 

 

پ.ن  1 : خسته ام ، آنقدر خسته که توان ِ هیچم نیست.

پ.ن  2 : می ترسم زندگی ام به یک نگریستن مطلق بدل شود ...دارد می شود.

پ.ن  3 : غمم را ز چشمم نمی خوانی ، از این غم چه حالم نمی دانی ...

پ.ن  4 : درد دارم ...درد .

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

خط خطی های گاه و بی گاه من...

می خواستم

فارغ از هر آنچه که درد می نامید

تمام عمر

سر بر شانه های او بگذارم و به خواب روم

نشد

 

می خواستم

مبادای ِ زخم ماندن ِ تمام آن همه خراش را

که ندانسته بر دل می کشید

مدام مرهم گذارم که نماند

نشد

 

می خواستم

در گذر آن روزهای بی اوی ِ بی شکیب

نبودنش را به امید ِ بودن ِ دوباره اش

خم به ابرو نیاورد صبوری ِ این دل ِ بیقرار

نشد

 

می خواستم

در پس ِ تمام آن روزهایی

که تنها گذاشت این دل ِ ناماندگار ِ بی درمان را

تمام سهم ِ دل من ماندن باشد

و چشم هایم را نبندم

به روی ِ آن همه تنهایی اش بی من

نشد

 

 

می خواستم

.

.

.

نشد

 

 

 

تقصیر او نبود

چشم های تو بود

که کار دست ِ این دل ِ لامُرُوَت ِ من داد

 

 

 

 

پ.ن ۱ : خانه ام آتش گرفته است ، آتشی جانسوز

           من به دستان پر از تاول این طرف را می کنم خاموش ، وز لهیب آن روم از هوش

          زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود  ، تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود

پ.ن ۲ :می خواستم ایمان بیاورم که عشق ِ تو ، دلیل محکمی برای آن همه لرزش بود ...... نشد

پ.ن ۳ : ببین چقدر حقیر شده اوج ِ بلند ِ بودنم

پ.ن ۴ : چشم هایت را که ببندی ، آواره می شود این دل ِ در به در

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

هی !

 

هی!...یادت می آید؟ روزگاری نفس می کشیدی!

خاطراتم به رنگ چشمات شده ...

.

.

سیاه !!!

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

امید دیگری نیامده..ته مانده ی قبلی ست...

                     

دیوانگی بود به خود امید دادن.دیدم آخر کسی پیدا نشد امیدی بدهد.مجبور شدم...دیوانگی هم هست دو ماه مانده به کنکورم نوشتن.اما خوب نوشتم دیگر که نه برای آن قبلی کاری می شود کرد و نه این یکی که شاید چندی بعد این هم بشود آن قبلی...

       فقط یک شعر:
پشت شیشه برف می آمد
من درآغاز نفیر یک قطار دل سترگ و سخت
من کنار پنجره چون بید می لرزم
امیدی نیست دردی نیست!...

     پشت شیشه دیده بان مرد
     با نگاهی چند افسرده
     از خزان پیکر سرمای سوزانی گله می کرد
     پشت شیشه برف می آمد.
     دست بر دستی گره می خورد

         پشت شیشه یک قطار و ایستگاه پرت
         پشت اقیانوس سرد و روشن مهتاب می گرید
         امیدی نیست! دردی نیست...

دیده بان آشفته لرزان و پریشان است
من در آغاز فراموشی
من در آغازی پر از فریاد خاموشی
دیده بان آرام و لرزان است...

         عاقبت رنگی ندارد...
         سبز خاکی سبز خاکی ست
         دیده بان آگه ولی آشفته لرزان است!
         دیده بان را درد در آغاز تلخ زندگی باید
         دیده بان پوسیده.آشفته.پریشان
          سخت می کوبد توان ایستادن را...

دستهایش می چروکد سخت در آغاز بودن
گر امیدی نیست!دردی نیست..

                                 زندگی شاید که پایان همین یک خط آهن
                                 زندگی شاید افق باشد
                                 اینجا امیدی نیست!!!

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

حتي اينجا هم ديگه برات غريبه است...

 

حتي اينجا هم ديگه برات غريبه است...

تو كه تنهايي رو خوب بلدي...

 

 

 

رنگ تاريك چه رنگ خوبي ست

رنگ پر مزگي تنهايي ست

رنگ من تاريك است

رنگ يار من چيست ؟

رنگ او چيزي نيست

رنگ او مشكي مايل به كمي تاريكي ست

اگر او ميدانست كه چه رنگ خوبيست

باز با مشكي خود رنگ مرا مشكي مشكي ميكرد

من همان تاريكم

من همان صورتي رنگ پريدم كه به شب تاريكم

روز من صورتي صورت يار

روز من كاغذ رنگي كه كمي خطي خطي مشكي است

واي من تاريكم

واي من مشكي مشكي ميخوام

چه كسي رنگ مرا مشكي مشكي ميكرد

او كجاست !!؟

 

 

 

رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم

در لابه لاي دامن شبرنگ زندگي

رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي

 

 

 

سرد است اينجا... سرد سياه

و تو سياهي من را به تمسخر گرفته اي

باشد كه سياهي من سفیدی تو را خط خطی نکند...

 

میتونم پیپ بکشم... 

 

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

فراموشم کن...

       3dgirl.blogfa.com عكس هاي عاشقانه خيلي زيبا

بهتره كه فراموش بشم…!

 

 

ما ملت حرفيم…منم از ملت

من فقط يكي هستم در ميان اين ملت،ملتي كه فقط تظاهر ميكنن… خاك بر سرمون…

چي بگم ديگه… دركنار اين همه دورنگي، در مقابل اين همه پررنگي، چه سود كه يكرنگ و بيرنگ باشي؟

به تيك تيك ساعت اون بالا گوش كن … بدون اينكه بخواد ميتيكه… فقط دقيقه اي 60 بار… واسه چي!!! كه عمرم رو بهم يادآوري كنه… يا پيريم رو به رخم بكشونه… تسليمم…هميشه بودم و هستم … اما ديگه در برابر عشق نه !!!  در برابر تيك تيك ساعت … آروم برو تا با هم بريم …

 

 

 

بايد كه فراموش شوم مثل يه سيگار              تركم بكنند باز به ياد لب سيگار

      برگشت زنند باز به اين خانه چو بيمار             يا آن بكشند يا بكشند باز يه سيگار

  سيگار به آخر برسد يار به بيمار                     بيمار بميرد و نگيرد لب سيگار    

   سيگاري اگر يار نباشد نخرد باز                      آن نيز به پايان رسد آخر تو بخر باز

 

 

چيستم من ؟ زاده يك شام لذت بار

ناشناسي پيش مي راند در اين راهم

روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد

من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم

 

 

 

محسن حائري ميگه:

عشقي كه به بها دهند مثل فضله يه گوسفنده كه از شكم سيرش ناچار زاييده ميشه…

 

سخته كه يه راهي رو با سراب همراه بري … و سخت تر اونه كه بفهمي راهم سراب بوده … به نظر ميرسه كه از همه طرف باختي …

 

هرگز گريه نكن … آخه گريه آدمو خالي ميكنه … پس سعي كن هميشه پر باشي تا دوباره نبازي

 

آفتاب كه سوسو زنان برآيد از تاريكي و سياهي ديگر خبري نيست... همانند آفتاب زندگي كن كه هميشه به روشنايي بر خيزي و از تاريكي نفرت و او از تو ترس برگيرد ... پس براي شروع، چراغهاي سياه زندگيت را خاموش كن و به نام زندگي بگو زندگي...

 

سپيده كه سر بزند، در اين بيشه زار خزان زده گلي را خواهي بوئيد كه در بهار همانند آن را بوئيده بودي... پس به نام زندگي هرگز مگو هرگز...

 

 

 

وقتي نمي توني راه بري چه لزومي داره كه بدويي... وقتي نمي توني گريه كني چه لزومي داره كه چشماتو بمالي... وقتي نمي توني شاد باشي چه لزومي داره كه مشكي نپوشي... وقتي نمي توني عاشق باشي چه لزومي داره كه شرط بذاري و وقتي بلد نيستي حرف بزني چه لزومي داره كه داد بزني...

 

 

سعي كن اون چيزي رو كه لايقشي براش بجنگي نه گداييش كني...

 

هيچ وقت دنبال چيزي نرو كه قراره مال تو باشه، دنبال چيزي برو كه مال تو باشه...

 

 

وقتي داري به سمت چيزي ميري، بدون كه داري از يه چيز ديگه دور ميشي، پس چشماتو باز كن و مواظب جابجا شدنت باش كه مبادا راه رفته رو برگردي، چون اوني كه ازش دور شدي اونم از تو دور شده...

 

 

شاسوسا شبیه من نیست...!!!!!!!!

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

«شُر شُر احساس»

چتر عشق

شُرشُر احساس بر آوار ذهن

ماهی تنهای یک تنگ بلور

و صدای جیرجیرکی که بی امان

فریاد وجود بر می آرد

دیدن ساحل غم، که خیس می شد از آبی دریای امید

بر در پنجره باز نگاه

پای دیوار غروب

شب ، آواز طلوع را خوش می خواند

و نور از پشت در آرامش ، رفته رفته پنهان می شد

کوچه باغ سادگی ، سرد و پاییزی بود

و خش خش نگاه من

جای پای نور را ، لابلای برگ ها پیدا می کرد

چه غروب سخت و بی مانندی است

رفته رفته نور هم تنهایم گذاشت

من و کوچه و جیرجیرکی در دل شب

که پتک آمال بلند را بر سرم می کوبید

من حجم بزرگی بودم در نگاه کوچک یک شب پره

که گذر می کرد از کنار کوچه تنهایی

آسمان رنگی بود

آبی یا قرمز نمی دانم و لی

رنگ در گستره بی حدش

واژه ای بی معنی است

فکر ، پرواز می کرد ، با دوبال عقل و عشق

از پس پرده جهل ، پی دانایی بود

دل تصمیم گرفت

تا بسازد ذهن را

تا بتازد پی آواز حقیقت تا سر قله قاف

جمود سنگ را می توان سیال کرد

گر بخواهی بپری

با دوبال عقل و عشق

آخر آن اکسیر مرموز طلا کردن مس

می تراود از دل لاله سرخ

شُرشُر احساس بر آوار ذهن

می دهد امید بر قلب گیاه

تا بروید از دل ویرانه ها

کلبه ساده و یکرنگ  صفا

و در آن

بر لب طاقچه خوشبختی

قاب عکسی زحقیقت بدرخشد، پر نور

یادمان باشد ، تا همیشه

که باید بدویم

پی آواز حقیقت تا سر قله قاف...

3/2/1387

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

برای هم آغوشی ...

   احتیاط 

نمی دانم چه می خواهم بگویم
 زبانم در دهان باز بسته ست
 در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
 گهی می سوزدم گه می نوازد
 گهی در خاطرم می جوشد این وهم
 ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
 سیه داروی زهرآگین اندوه
 فغانی گرم وخون آلود و پردرد
 فرو می پیچیدم در سینه تنگ
 چو فریاد یکی دیوانه گنگ
 که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
 نهان در سینه می جوشد شب و روز
 چنان مار گرفتاری که ریزد
 شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
 چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
 که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی ‌آِفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

آخرین شب...

ممنونم بابت عشقی که این ۱ سال بهم دادی

ممنونم بابت صبری که در مقابل احساسات تند و تیزم داری

ممنونم بابت احترامی که بهم می ذاری

ممنونم بابت لحظات نابی که بهم هدیه کردی

ممنونم بابت سختی هایی که به خاطر من تحمل کردی

ممنونم بابت صداقتی که تو حرفات و کارات داری

ممنونم بابت زندگیی که منو شریکش کردی

ممنونم بابت قلبی که منو توش جا دادی

ممنونم بابت تمام لحظات سختی که کنارم موندی

ممنونم بابت بودنت از اونی که اون بالاست

پ.ن.۱ مهم نیست چی بشه مهم اینه که تو هستی مثل کوه پشت من و بهم آرامش می دی حتی از ۱۰۰۰ کیلومتر اونورتر ،این چه قدرتیه که فقط شنیدن یه جمله ازت می توونه دنیای منو آروم کنه؟

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |