بر باد رفتنی ...

این قرار داد
تا ابد میان ما
برقرار باد
چشمهای من به جای دستهای تو
من به دست تو
آب می دهم
تو به چشم من
آبرو بده
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم
(قیصر امین پور)
روزهايم ...
آيا تا به حال در بيابان حادثه ها تنها رها شده اي ؟
آيا در طوفان حرفها بي ياور مانده اي ؟
آيا در شب ترسناك نفرتها تنها مانده اي ؟
اي كاش هيچ كدام از اينها را تجربه نكرده باشي . ثانيه هاي بي كسي
خيلي دير مي گذرند .
روزهاي تنهايي و ساعتهاي اشك و آه و لحظه هاي بي همدردي
مثل آتش به تمام وجود انسان سرايت مي كنند و گلخانه كوچك احساس را به خاكستر مبدل مي سازند .
بايد بار سفر بست ، بايد از اين برهوت مهر و عاطفه فرار كرد .
بايد از خشكسالي مهر و اميد رفت . بايد روزهاي نفرت زده م زرد را ترك كرد
بايد به شهر خيال و آرزو هجرت كرد.
بايد روزهاي سرد و زمستاني را به سمت بهار و تازگي كوچاند.
زندگي خالي از محبت و لبخند براي روحهاي سرشار از رنج و تنهايي ، براي دلهاي ظريف و شيشه اي اصلا خوب نبست ، مرگ آور است ...
توضيحات
منوي اصلي
آمار وبلاگ
پيوندهاي روزانه
آرشيو
پيوندها
طراح قالب