تبليغاتX
روی رد رویاها...

حسین پناهی عجیب اما ساده...



من زندگي را دوست دارم

ولي از زندگي دوباره مي ترسم

!دين را دوست دارم

ولي از كشيش ها مي ترسم

قانون را دوست دارم

ولي از پاسبان ها مي ترسم

عشق را دوست دارم

ولي از زن ها مي ترسم

!كودكان را دوست دارم

ولي از آينه مي ترسم

سلام را دوست دارم

ولي از زبانم مي ترسم

!من مي ترسم ، پس هستم

اين چنين مي گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم

ولي از روزگار مي ترسم....
 
 
 
 
وقتی اسم عزیزش میاد،تنم میلرزه...وقتی یادش می افتم گریه ام میگیره...ای کاش یه کمی زودتر شناخته بودمش ،ای کاش....اون مال این سرزمین نبود،حسین باید میرفت تا آدمها بشناسنش...اون باید میرفت تا مردم بفهمنش،پشت اون چهره ی معمولی اینقدر ،دونستن بود که ما قبل از رفتنش هیچ کدوم رو ندیدیم....اون مثل هیچ کس نبود،اون فقط حسین پناهی بود.......حسین خود خود عشق بود،روحش شاد...........تمام
                 
 
سکوت

 چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

 نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

 نه به حرفی دلی را آلوده

 تنها به شمعی قانعند

 و اندکی سکوت......

                          " حسین پناهی"

      

      

      

      

        

       

 

      

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

برایم قصه بگو...

دور می روی از من. خیلی . آنقدری که وقتی نفس می کشی حس نمی کنم. بین خودمان بماند این راز. گرمایت مرا سرد می کند. وقتی دستت را می گذاری روی شانه ام ـ انگار یک کوه... یا آواری سنگین توی قلبم فرو می ریزد قلعه شنی که با هم ساخته بودیمش.

گنگ می شود مقابل چشمم می لرزد. گریه؟! نه تصاویر خیس اند. من هنوز می خندم.

می روی. صدای پای تو _ توی دهلیز می پیچد. دنبالت می دوم. توی خلوتی خاکستری که مرا راه نمی دهد میان خود... گمت می کنم. پاورچین پاورچین توی دهلیز نامت را می خوانم. می ترسم. پریشان می شوم. توی دهلیز کسی می خندد.

کسی بی خیال لرزش چانه من و پاهای کرخت شده ام. دارد آنجا می دود. کسی دارد مرا جا می گذارد. کسی اصلا به من نمی اندیشد. کسی نمی خواهد بزرگ شود. من هم نمی خواهم. وقتی خوش خوشک دستتت را پس می زنم تا وادارت کنم پا به پایم بدوی ...

می روم. از خاطره ات. از نگاهت... از حرمت نامت. از شکوه قدمهایت. از بدجنسی کلامت که مرا بازی می دهد. همه چیزهای خوب که مال تو نیست؟! هست؟! نمی مانم... کفشت برای مسیرم کوچک است. پایم را توی قصه کی بچپانم؟! تا گلیم کی خیز بردارم؟!

         

همیشگی باشید

 

( سلام  غریبه... ششمین نظر تو نود و هشتمین یادداشت.تویی که خودت رو دوست گل من نمی دونی... همه برام اهمیت دارن. تعجب نکن اگه انعکاس نظرت رو اینجا می بینی. خوشحال می شم سر بزنی. اما کاش نقابت رو بر می داشتی. اون صورتک قشنگ که مخفی می کنه حتی اسمت رو. ..!

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

«سکوت»

بالاخره بغض بهار ترکید؛

 حسودی ام شد!

مقروض ترین "وجودِ" عالمِ هستی خداست! که شش، هفت میلیار آدم سمج، با گردن تیزِ عصیان کرده و نعره های بلند - روی زمین - طلبکارش هستند!!!

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |