حسین پناهی عجیب اما ساده...


چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت......
" حسین پناهی"








برایم قصه بگو...
گنگ می شود مقابل چشمم می لرزد. گریه؟! نه تصاویر خیس اند. من هنوز می خندم.
می روی. صدای پای تو _ توی دهلیز می پیچد. دنبالت می دوم. توی خلوتی خاکستری که مرا راه نمی دهد میان خود... گمت می کنم. پاورچین پاورچین توی دهلیز نامت را می خوانم. می ترسم. پریشان می شوم. توی دهلیز کسی می خندد.
کسی بی خیال لرزش چانه من و پاهای کرخت شده ام. دارد آنجا می دود. کسی دارد مرا جا می گذارد. کسی اصلا به من نمی اندیشد. کسی نمی خواهد بزرگ شود. من هم نمی خواهم. وقتی خوش خوشک دستتت را پس می زنم تا وادارت کنم پا به پایم بدوی ...
می روم. از خاطره ات. از نگاهت... از حرمت نامت. از شکوه قدمهایت. از بدجنسی کلامت که مرا بازی می دهد. همه چیزهای خوب که مال تو نیست؟! هست؟! نمی مانم... کفشت برای مسیرم کوچک است. پایم را توی قصه کی بچپانم؟! تا گلیم کی خیز بردارم؟!

همیشگی باشید
( سلام غریبه... ششمین نظر تو نود و هشتمین یادداشت.
تویی که خودت رو دوست گل من نمی دونی... همه برام اهمیت دارن. تعجب نکن اگه انعکاس نظرت رو اینجا می بینی. خوشحال می شم سر بزنی. اما کاش نقابت رو بر می داشتی. اون صورتک قشنگ که مخفی می کنه حتی اسمت رو. ..!
«سکوت»
بالاخره بغض بهار ترکید؛
حسودی ام شد!
مقروض ترین "وجودِ" عالمِ هستی خداست! که شش، هفت میلیار آدم سمج، با گردن تیزِ عصیان کرده و نعره های بلند - روی زمین - طلبکارش هستند!!!