تبليغاتX
روی رد رویاها...

شعرها از استاد : علی ضیا

          

 

به اوئیکه حواسی برایم رای تو،امانتی با ارزشت و هوایت نگذاشته...

 

مثل خودم ....

با روح پاره  پارۀ پر  درد  می روم
آری! از این حوالی ی نامرد می روم

تا انتهای جاده یی پر دود   روز گار
مثل  خودم پیاده شده سرد می روم

با دستهای  کوچک خود ،با غم بزرگ
من پنجه نرم کرده و یک مرد می روم

و این روزگار سرخ وسیاه و سفید...،آه
راهی که سر به راه من آورد می روم

***

سوی کسی که مثل کسی نیست ،نازنین !
مثل خودم پیاده شده سرد  می روم
....

 

        

 

سوار ابرها شدم که شاید از تو بگذرم

دلم رها نمی کند... نمی روی تو از سرم...!

 

              

کدامین نغمه را سر دادی از عمق وجودت

 که من از دور چون دیوانه و مستی

    به سویت یک نفس راندم و

حتی لحظه ای زیر نگاه قاصدکها 

     و دمی زیر درخت ناروک ها هم

        نخواهم ماند ای یارم...

من آرام از کویر وحشتِ تنهایی و غمگین گذر کردم

        که تا آن کوله بارم را که پر بود

   از همه غم های غمگین

   ـ در کنارت - لحظه ای آرام - غرق در عمق نگاهت - ساکت

     و خاموش ـ رها سازم

  من اکنون آمده خسته

    ز سنگینی این بار عجیب غمگین

هراسانم از آن لحظه

    که حرفی یا سکوتی

خطی از جنس جدایی بین ما اندازد و ما را جدا سازد....

 

الهی، خوشا آنان که فقط با تو دل خوش کرده اند!

 

 

 

... الهی،تو پاک آفريدی،ماآلوده کرديم

 

 

به شیهی اسبی که از  کوچه های تو  می امد

                                                                        گفتم  

  پرچم واژگون شده دلم را

                                        بر پا کند به نامت

 

 

ــ پس عشق

          چه می شود؟

ــ ما که سوختیم،

                 برود به جهنم...

 

 

 

 

همیشه زمان  مدرسه منتظر تابستو ن بودیم تا بریم  استراحت کنیم

حا لا که اومده پس من چند زمانی می روم به ........

شاید برگردم ...........

 

  

 

شعرها از استاد :  علی ضیا

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

برای تو که از خودم بیشتر از خودم می دانی حضرت نقطه چین عزیز.....

 

               

می خواهم شعر بگویم اما قافیه تنگ است

کلام نمی ماند اما دلم گرم است

می خواهم از شب و غصه و باران و تو ومن بگویم

نمی شود

 اشک امان نمی دهد می بارد و خاصیت عشق این است

می خواهم از بی تو بودن و با تو بودن  و دلتنگی بگویم...

که غمم از دل برود چون تو بیایی و بمانی و...

می خواهم بگویم اما ....

تو خود گفته ای هیچ مگو

گفتم می خواهم از تو بگویم از قمر از تو از ...

گفتی...

هیچ مگو

و من تمام نگفته ها را عاشق شده ام

 عاشق تو که بهانه تمام زیستنی و من  به غیر تو مهربان همیشه هیچ نگویم

می مانم زیر بارانی که بعد از این نوشته تو به من دادی و من تمام شدم

در قصه ای که آغازش و پایانش این بود

که یکی بود و یکی نبود....

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

....و خدا تیله بازیش گرفته

   چند وقتی

                بر تیله خوشگلش ـزمین ـ

انگشتی می زند

تا در مات تو بغلتدد

                                      خورشید...

 

                                

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

                                             

تو از کرانه گفتی من بی بهانه باریدم

و من چه غریبانه ساختم با بی ترانگی با بی دلی سالهای بعد از تو

بعد از تو هر چه چشمه کشیدن سراب شد

ای وای عشق

ای وای عشق

و امروز من میزبان توام و تو میزبان من

دشت مثل چهل روز پیش نیست سالار

و همان آدم قبلی

این دشت حالا عطر تو را می دهد

اما من بوی بی تو بودن را

حالا منم و صبح روز چهلم....

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

گفتم....

قصه را از بهشت آغاز کن

از همان روزی

                 که حوا بی دلیل مرا بوسید

و من عاشقش شدم

از همان روزی

                            که حوا بی دلیل مرا بوسید

و من سیب را خوردم ...   

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

رهگذر مهتاب...

برای تو بخاطر مسافرت نیمه تمام بخاطر عیدی های نداده ام بخاطر تمام غصه ها یی که خوردی بخاطر قطره به قطره ی اشکهایی که ریختی بخاطر همه ی آن روزهایی که  جنگیدیم وسربلند بیرون آمدیم بخاطر یک الفت نشکستنی بخاطر یک هفته درد کشیدن اما ...به  با گذشت ترین انسان زندگی ام

به عشقی  که دم و بازدم این نفس ها را مدیون اویم .. 

 

باران صبح مه‌گرفته پاییز

باران صبح کاهل

باران من ببار

تا این کویر سوخته باور کند هنوز

ابری غریب و دور

باری به یاد اوست که می‌بارد

باور کند هنوز

ابری به‌ یاد اوست

 

باران من ببار

تا شاید او که با باد می‌رود

تا ناکجای غم‌آلود فاصله

از دور بشنود

در چکه‌چکه باران چگونه تلخ

نامش به انتظار

تکرار می‌شود

 

چشم‌انتظار قاصدک

دستی به جستجوی تو اینجا

از خاک سوخته می‌روید ...

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

وقتی که من بچه بودم: اسماعیل خویی

                             

 

وقتی که من بچه بودم،

پرواز یک بادبادک

می‌بردت از بام ‌های سحرخیزی پلک

تا

نارنجزاران خورشید

آه،

آن فاصله های کوتاه.

وقتی که من بچه بودم،

خوبی زنی بود

که بوی سیگار می‌داد،

و اشک های درشتش

از پشت آن عینک ذره‌ بینی

با صوت قرآن می‌آمیخت.

وقتی که من بچه بودم،

آب و زمین و هوا بیشتر بود،

و جیرجیرک

شب‌ها

در متن موسیقی ماه و خاموشی ژرف

آواز می‌خواند.

وقتی که من بچه بودم،

در هر هزاران و یک شب

یک قصه بس بود

تا خواب و بیداری خوابناکت

سرشار باشد.

وقتی که من بچه بودم،

زور خدا بیشتر بود.

وقتی که من بچه بودم،

مردم نبودند.

وقتی که من بچه بودم

غم بود،

           اما

کم بود...

              
لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |