در بی وزنی...
حوا نيز...
بالشي كنار بالشت مي گذاري
حوا نيز
اين گونه آدم را وسوسه مي كرد
در تاريكي هم عطر تو مشامم را پيدا مي كند
از مشامم مي گذري
از تمامم مي گذري
رويايي بيرون آمده از خواب
غلت مي زني در بستري كه _ منم
حوا نيز
اينگونه آدم را تسخير كرد...
هنوز كودكي ام آنجاست...!
نانوا هم جوش شيرين مي زند ، بيچاره فرهاد !
---------------------------
از گذشته ، حال و آينده
گذشته را انتخاب مي كنم
چرا كه حالي ندارم كه به آن دل خوش كنم ،
از آن بدتر اميد به آينده .
.
.
اما گذشته ... !
کاش به تو قول نمی دادم...
یه بعدظهر که خیلی دلم گرفته بود تو اتاق نشسته بودم و داشتم با خودم زمزمه می کردم که یهو این مصراع رو زبونم جاری شود ( تک تک شمعای عشق و چرا خاموش می کنی ) اولش زیاد به این مصراع توجه نکردم و ازش راحت گذشتم . ولی چند وقت بعد یعنی وقتی که احساس تنهایی و خالی شدن می کردم مصراع دوم و کامل کنندشو گفتم که خیلی به دلم نشست ( چی شده کم کم داری منم فراموش می کنی ) . این بود که تصمیم گرفتم این ترانه رو کامل کنم که به نظر خودم یکی از احساسی ترین ترانه هامه...

" کاش به تو قول نمی دادم "
تک تک شمعای عشق و چرا خاموش می کنی
چی شده کم کم داری منم فراموش می کنی
منی که یک دل نه صد دل به تو دلبسته شدم
پای صحبتت نشستم بدجوری خسته شدم
واسه داشتنت خدارم با دعام بی خواب کردم
کاش به تو قول نمی دادم یگه دنبالت نگردم
حالا من به انتظارت نه نشستم نه می شینم
اخه اینو خوب می دونم تورو هیچ وقت نمی بینم
با هر کسی هر جا بری دوست دارم باز نازنین
دیگه نمی شم بعد تو عاشق هیچکی رو زمین
به نیت شفا بخوانید ...

من خوبم...مثه دشت پهناوری که برف همه جاشو پوشونده ... که تا وقتی دیده نشده آسوده ست ...مثه وحشتناک ترین صحنه ها که پشت یه پرده باشه ...تاتو بتونی اونور پرده لم بدی و به رویاهات فکر کنی... مثه سرطانی که بدون درد میتراشه درونمو ... من خوبم ... خوبم و تلاش می کنم واسه رسیدن ... مثه انگشتایی که زور می زنن واسه عمیق تر کندن قبر ... مثه پاهایی که کمک می کنن واسه رسیدن به ارتفاع ...مثه آغوشی که باز میشه تا راحت تر سقوط کنم ...

من خوبم ... به شرطیکه منو اونجوری که تو عکسای بچگی مم ببینی ... تو اون عکس که یه قورباغه گرفتم تو دستمو همچین می خندم که چشام معلوم نیس ... یا تو اون عکس که نشستم تو بغل بابام و یه جفت کفش صورتی پامه ... یا اونجا که دستم به کلاه آدم برفی نمی رسه و گریه می کنم.. آره من خوبم به شرطی که ... بگذریم ...

چقدر افتادن آفتاب رو روی فرشا دوس دارم!! عاشق تماشای حاشیه های نورم که قاطیه سبز و صورتیای فرش میشن!! اونقد که دلم می خواد روانی نباشم دیگه... منفور نباشم..برم تو خط خطیای نور دراز بکشم .. زانوهامو جم کنم تو بغلم و یواشکی فک کنم به چیزای
خوب!

آدم بعضی وقتا از همه چیخسته میشه (بعضی وقتا،نه همیشه مث من) حتی از چیزایی که عاشقشونه ...کلافه میشه حتی از گریه کردن که ایــــــــــــــــــــــنقد خوبه! از زل زدن به اون دور دورا ..از فرار کردن از موجا که می خوان پای آدمو خیس کنن..از قدم زدن تو خونه و چراغای روشنو خاموش کردن.. از شستن حوله ها .. از نصرت رحمانی خوندن .. از فک کردن به همسایه بغلی،گراهام که الان تو خونه سالمندانه.. از کوفت و زهرمار از همه چیه این عالم گنده... حتی از پنکه سقفیا ...
دیگه نمی دونم از اینجا که ته دنیاس کجا برم قایم شم...از اینجا دورتر دیگه آدم میافته پایین آخه ...هوم ؟ بیافتم پایین ..؟؟ باشه پس ...

بغلتو وا کن ..!!!
دلم می خواست جای اون دختر بچه کور بودم تو فیلم " لاکپشت ها هم پرواز می کنند " ... وقتی مادرش یه قلوه سنگ بست به پاشو انداختش تو رودخونه ... واقعا یه بچه کور تو همچین لحضه یی فک میکنه چی شده ؟ دوس دارم همه لحضه های زندگیم مثل لحضه یی باشه که اون دختر تجربه کرد ..
ـ ناشناخته و غیر قابل درک ـ
آن اتفاق که نیفتاد...!
دلم هنوز می لرزد
به سهمگینی آن اتفاق
که نیفتاد
سلام عاشقانه های من
سلام عاشقانه های بی دلیل
... تمام من هنوز در
تمام حرفهای تان
خلاصه می شود
به اضطراب آن "نباید"ی که جان گرفت
...
سفر شروع تازه ی هزار اتفاق بود
اگرچه بین ما شروع فاصله نفاق بود
عبور عاصی دو پای خسته را نگاه کن
ببین که پا به پای مان چقدر اشتیاق بود
تو از ترانه گفتی و من از چکامه و غزل
همیشه حرف مان یکی و لحن مان فراق بود
لبالب از بهانه های حس گرفته می شوم
بهانه ای که در فضای بسته ی اتاق بود
چقدر پا به پای جاده تا خودم دویده ام
چقدر بین جاده با رسیدن افتراق بود
فرشته ای و هفت آسمان سبز می کشی
پرنده ام ، پرنده ای که فکر احتراق بود
به یاد فروغ...
میان پنجره ودیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم
مانند آن زمان که مردی از کناردرختان خیس
گذر می کرد...
(حسین پناهی)...
آب آب
بابا آب
بابا آب
آ ا

من زندگی را دوست دارم ولی
از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی ز آئینه می ترسم!
سلام رادوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم
پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
به او...شاعری که نگاهش شعر شد!
مردی داشت قول مرا به گل میداد
شیطان ازدوربرایم دست تکان میداد
جهنم به من چراغ سبز نشان میداد
بابا در کوره زنده بود وداشت جان میداد
مادر درشعله میسوخت وداشت نان میداد
ابلیس داشت به آدم درس زبان میداد
یکی علامت توروخدانرو بمان میداد
مردی دائم در خودش خودکشی میکرد
اشک از چشم هی منت کشی میکرد
مردی هی بغض جای هوا میخورد
پشت هم هی تیغ از خدا میخورد