دلگیرم از این رسم دل آزاری تو...
برای تو که اگر نبودی شاید این شعر زاییده نمیشد برای تو که خالق این اثرهرچند نازل هستی برای تو که نفس به نفس اینروزها را به تو مدیونم
به سمی گم کرده دوستی که دیر پیدا شد...
تقدیم به تو که آنقدر دوستت دارم که دلم میخواست سربه تنت نباشد...
برای تو بخاطر مسافرت نیمه تمام بخاطر عیدی های نداده ام بخاطر تمام غصه ها یی که خوردی بخاطر قطره به قطره ی اشکهایی که ریختی بخاطر همه ی آن روزهایی که جنگیدیم وسربلند بیرون آمدیم بخاطر یک الفت نشکستنی بخاطر یک هفته درد کشیدن اما ...به با گذشت ترین انسان زندگی ام
به او... که دم و بازدم این نفس ها را مدیون اویم...
هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد ...
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد
میخواهم زنده بمانم ...
اگر هوس الکل کرده اید اگر مثل من میخواهید گریه کنید اگر میخواهید به خرابات بروید اگر میخواهید مست شوید اگر میخواهید مشروب بخورید لطفا دست نگهدارید چون با یک بار خواندن این شعر به تمامی این چیزها خواهید رسید پس شعرا بخوانید

صبح یک روز از پیش خودم خواهم رفت...
بی خبربا دل درویش خودم خواهم رفت...
میروم تادر میخانه کمی مست کنم
جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم...
ساقیا در بدنم نیست توان جام بده
گور بابای غم هردوجهان جام بده...
بی خیال هممه کس باشم و دریا باشم
دائم الخمرترین آدم دنیا باشم ...
آنقدرمست که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشدو جانم برود ...
برود هرکه دلش خواست شکایت بکند
شهر باید به من الکلی عادت بکند...!
عشق ومرگ...
برای تو که اگر نبودی شاید این شعر زاییده نمیشد برای تو که خالق این اثرهرچند نازل هستی برای تو که نفس به نفس اینروزها را به تو مدیونم
به سمی گم کرده دوستی که دیر پیدا شد ..........

باز خورشید که در خواب تورا مینگرد
پیله ی شعله ی شب تاب تورا مینگرد
وزمین حس مثلث شدنش نیست که نیست
نوردر دایره مهتاب تورا مینگرد
داغ مجنون وفراموشی لیلا دیدی
بی جهت نیست جنون تاب تورا می نگرد
فاصله مشق زمستانی وسرد است عزیز
گل یخ لهجه ی شاداب تورا مینگرد
به دوتن از عزیزانم با یاد وخاطره ی چهاروز فراموش نشدنی در مشهد
سینای عزیزم که شانه اش محل عقده گشایی بود عارف وآن شب کذایی در اتوبوس هیچگاه فراموشتان نخواهم کرد
لبم باش و جای دهانم بخند
گلو شو ودر استخوانم بخند
شکستنن ندیدی شکستن عزیز
به اجرشدن های نانم بخند
زمین چرخ میزند به دورسرم
به ریش تمام جهانم بخند
مگر حق ناز شدن داشتیم؟
که هم سوره با دیگرانم بخند
پرنده شکایت ندارد پدر
کلیسای بی آسمانم بخند
آخرین نگاه...
" یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد، نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد، راهی نروم که بیراه باشد، خطی ننویسم که آزار دهد کسی را. یادم باشد که روز و روزگارخوش است،همه چیز روبه راه و بر وفق مراد است وخوب. تنها! تنها دل ما دل نیست! آره ..."
هیچ وقت نتوانستم گلایه ها و حرفهای نگفته ام را در نوشته هایم بیاورم.همیشه سر زخم هایم را باز می کنم ولی افسوس که این زخم ها بدون مرهم باقی می مانند.قصه ناتمام هم یکی از آن همیشه زخم هاییست که این روزها دوباره به شدت مرا عذاب میدهند .چون این روزها شک و تردید و هراسی وجودم را فرا گرفته که راه گریز از آنها را لااقل تا الان در خود ندیده ام.رفاقت هایی بدون ذره ای عاطفه و صداقتُ عشق های بی پایه و اساس ُ گم شدن در هیاهویی که تنها باعث دور ماندن از حقیقتها می شودُ به هیچ دل بستن هایی که برای داشتنشان همه چیز خود را زیر پا می گذاریم و... در نهایت فراموش کردن ذات خود ودور ماندن از من حقیقی خود. تک تک اینها را دوباره این روزها حس میکنم و یقین می دانم که دیگر از حرفهای پوچ و شعار گذشته اند.اکنون من مانده ام و این درگیری ها که تنها راه رهایی از آنها را در خود فرو رفتن میدانم و بس!
لحظه ی تلخ خداحافظی ِ، دوباره بغض عجیبی بامنه
گونه هام دوباره خیس اشک َن و نبض دلبستگیام نمی زنه
شونه هام می لرزن ودستای من، ازتو ودستای تو جداشدن
توی لحظه های آخرین نگاه، لبامون آخ که چه بی صدا شدن
چشمامو می بندم ودل می کنم، از تموم لحظه هایی که گذشت
تن به غصه های رفتنم می دم، به همیشه های تلخ سرگذشت
خیلی سخته اون همه خاطره رو، تو غبار جاده ها جا بذاری
میون رفتن وموندن گم بشی، روی دلبستگی هات پا بذاری
خیلی سخته واسه حس کردن عشق، دس به دامن ترانه ها بشی
دلخوشی هاتو به خاطر بیاری، بازی دست بهانه ها بشی
باید از چشمای تو گذشت و رفت، اینه تقدیری که پابند منه
اما این همیشه رفتنی هنوز، تشنه ی دوباره با تو بودنه
آخرین نگاه ناباور تو، می گه لحظه لحظه ی جدایی ِ
وقت بوسیدن عاشقانه ها، آخر قصه ی آشنایی ِ ...
به یک هم نفس بخاطر تمام روح درد ها ...!!
به هنرمند نماهایی که بانی خلق این اثر شدند
تقدیم با یک دنیا نفرت یک عمر تنفر ونفرین همراه با آرزوی بدترین ها

به ج ص
به ر ر
بلندشو با توام بلندشو دستت را شل کن ومحکم بزن زیر گوشم و بگو خوابیدن بسه تنبل خان آنقدر محکم که صدای زنگ اش تا سالها بعد توی گوشم بماند یا دوباره توی چهارچوب در بایست ونعره بزن تو بدرد هیچی نمیخوری اصلا بیا دوباره آن ابروهای هشتی ات را بچسبان بهم و تپانچه را به سمتم نشانه بگیر وبگو کار سختی نیست فقط به یه اشاره کوچلو نیاز داره تا من خودم را پرت کنم توی آغوشت و بوی خوش عطرت را بکشم توی ریه هام زار بزنم تورو خدا تمومش کن معطل نکن قسمت میدهم دوباره اسلحه به سمت خودت نگیر که من به التماس بی افتم نه این کارو با من نکن کاش میشد دوباره از این جمله ام قهقهه بزنی وبگویی درست شکل فیلمهای هندی کاش نگویی این تپانچه یک تیر بیشتر ندارد فقط یک نفر ......
دستت را بگذار توی دستم تا برویم توی رختخواب که سرم را بگذارم بین سینه هات وگریه کنم نمیدونم بخدا نمیدونم انگشتان باریکت را فرو کن لای موهام ونوازش کن بگو تو هیچ وقت نمیدونستی اصلا نخواستی که بدونی اصلا بیا برویم توی همان پارک همیشگی قول میدهم اینبار نگویم همش پشت سرت حرف میزنند بگذار دوباره روی آن برگهای مچاله شده ی زرد قدم بزنیم تا مدام برگها صدای شکستن بدهند یا برویم توی تابستان روی صندلی لهستانی کافه دریا بنشینیم که موجها بپیچند بهم وخودشان را پخش کنند روی پاهات تا تو بخندی ودندانهای خرگوشی ات از لبت بزند بیرون حالا نمیشد روی میز یادگاری ننویسی وبه من نگاه کنی به چشمانی که التماس کمک دارند عجله نکن زود نگو کمکت میکنم دروغ میگویی تو تا آخرش نیستی پس نگو من تا آخرش هستم اصلا اگر حوصله اش را نداشتی بیا به زمستانی برویم که رگبارش خیسمان کرده بود توی همان پیاده رویی که درختان کنار جوی اش همیشه ی خدا گردن اشان به سمت پیاده رو خم بود بگذار دوباره سوز گونه های استخوانی ات را قرمز کند قسم ات می دهم نگو به چی بخندم که بگویم به این همه خوشبختی به این زندگی زیبا اصلا ببین نفس کشیدن که پول نمیخواد خودت را به من نزدیک کن تا دستم را دور کمرت حلقه کنم وبگویم تا میتونی نفس عمیق بکش شاید فردا حسرت همین نفس ها رو بخوری دختر از نفس های مجانی ات لذت ببر دوس نداشتم بگویم زندگی زیباست که تو برگردی و بگویی کل اگر طبیب بودی سرخود دوا نمودی چقدر زود قول قرارهامان یادت رفت یادت نیست ؟توی یک روز زرد زیر درخت انجیراصلا همه ی آن قول قرارها بخورد توی سرت حداقل بیا غیرت بخرج بده وبجای من نعره بزن اون بی گناه اون فقط دوستم داره اصلا بدرک خودم نعره بزن اون اینقدر دست وپاچلفتیه که نمیتونه شلوارشو بکشه بالا تورا به تمام مقدسات عالم گریه نکن حداقل اگر خواستی گریه کنی بجای اینکه سرت بگذاری روی نردهای سیمانی داداگاه وزار بزنی من هرزه نیستم خودت را بینداز توی بغل نترس لازم نیست اشک هایت را پاک کنی بگذار با سرانگشتانم دردت را لمس کنم اصلا قول میدهم اگر برگردی تا خود صبح بیدار بمانیم که خوابت نبرد که دوباره آن مردک ریش بزی بیاید به خواب ات که گره ی روسری ات را توی دست اش بگیرد و نعره بزند هرزه هرزه بیا وصورتم را در دست بگیرو بگو چندروز بهم مهلت بده فقط چندروز
قسم ات میدهم مشت به سینه ام نکوب و بزدل را مدام تکرار نکن کاش موهای پرکلاغی ات را میریختی روی سینه ام و ومیگفتی تو
قدرتمندترین آدمی هستی که من در تمام زندگی ام دیدم کاش نمیزدم زیر گوشت ات که جلوی اینه به ایستم بزنم زیر گوش خودم وناله بزنم مگه دروغ میگه ؟مه مثل سگ نترسیده بودی
کاش نعره نمیزدم همه ی قول و قرارهات بوی شاش میده که یهو سروکله ی آن لعنتی پیدا بشود و بعد سرت را فرو ببری لای پاهات زار بزنی آقا بخدا اشتباه رفتی من اینکاره نیستم کاش شقیقه هام را نمیگرفتم توی دستهام زار نمیزدم اسمش بن بسته شاید اگر به پایت می افتادم و زار میزدم اینکارو نکن دلت میسوخت و آن بلا را سرم نمی آوردی که هرشب آن ریش بزی لعنتی بیاد توی خوابم قهقه بزند عجب پس خودشو خلاص کرد؟روزهاست که منتظرم که تودر را باز کنی خودت را پرت کنی سمتم ودرآغوشم گریه کنان بگویی منو ببخش من هیچ وقت نفهمیدمت کاش روی همان صندلی لهستانی کافه دریا بنشینی به جای اینکه بگویی خسته شدم بگویی من ادامه میدم البته اگه تو حاضر باشی چه میشد بجای اینکه گل سرخ پلاسیده پارک را طرفم بگیری وبگویی
بیا عزیزم تقدیم با عشق بخاطریک ساعت گریه وزاری در داداگاه بگویی آفرین خوب سیاه اشان کردی فکرشو نمیکردم کاش دستت را دور زانوهات حلقه نکنی و نگویی ترس همه ی زندگی ام رو پر کرده ترس از پدر ترس از برادرترس از دین ترس از خدا کاش چانه ات را نگذاری روی زانوهات و نگویی که از سایه ام میترسم کاش آن تپانچه ی لعنتی فقط یک فشنگ.....فقط یک فشنگ بیشتر داشت......
دست خطی كه تو را عاشق كرد ...

" این فرجام ِ جاودانگیست "
کنار ِ طبیعت ِ وحشی
عطر ِ تلخ و بی روح ِ ستایش
جویبار حادثه های پنهانی
خطوط چهر ه می شوند و کرانه ای تهی
برآمده از درون شکافی ژرف
به انتهای من !
به انتهای تو !
به نام " ستاره شدن " می نگرد
آنجا که بر نمی تابد
نگاه زخم توشه ی ایمان را
و می نشیند به سادگی
خم به روی قلم خواندگی
که جوهرکی کودن
مرا به سوی خویش می خواند
این فرجام ِ جاودانگیست
آنجا که آینه می شود یک مشت خاکستر
و ازدحام سخن در کویر ِ خشک ِ سینه
رو به شاعرانگی می نهد و
بغل بغل ترانه می خندد
پیداست !!
کودک بی دست و پای دیروز
تندیس میدان فردا می شود
آری ....
این خاطره نیست !
امروز است
داستان نیست !
حقیقت است