تبریک سال نو!
حرفی برای آخرین دم های اسفند
سالی پر از نامردمی، نیرنگ، ترفند
تبریک سال نو عجب رسم عجیبیست!
شادی برای چیست؟ اصلاً چیست لبخند؟
مرده از خیانت آدما...
كلبه ي انتظار
توي يه كلبه ي چوبي، سرِ يه جاده ي باريك
يه زنِ تنهاست هنوزم، حريفِ شباي تاريك
با يه فانوس، يه تپانچه، با يه فرش خيلي ساده
عمريه چشماشُ دوخته، رو به پنجره به جاده
اميد نا تمومش اينه كه يه روز برگرده مردش
آغوش گرم اون باز هم بشه دواي تن سردش
مردي كه يه شب، سي سالِ پيش رفت به جادهُ نيومد
بعضيا گفتن مي آدش اما اون هيچ وقت نيومد ...
توي يه كلبه ي چوبي، يه زن تنها نشسته
زير بار رنج دنيا بدجوري دلش شكسته
يه عمره دل دل ميكنه كه بره يا كه بمونه
صبح تا شب هم پاي كارا زير لب دعا مي خونه ...
دم در سالهاست گذاشته چمدونش رُ با يه شال
كه يه روز بره از اينجا، بكنه دل از اين احوال ...
اما هر شب كه می آد سر مي گه فردا مي آد انگار
ديگه واسه ي چوب خطش جائي نمونده روي ديوار ...
یاد آن شبها ...
و باز هم يك سال جديد . . .

و يه انتظار عظيم !
سيصدو شصت و پنج روز هم با فراق دوريت به پايان مي برم
نه اشتباه نكن . . . مهربونم
شكوه نمي كنم . . .
و از انتظار هم هراسي ندارم
بهش عادت كردم . . .
بايد ديگه فهميده باشي
آنقدر برام عزيزي كه انتظار كشيدنت رو هم دوست دارم
از اين ترس دارم كه عمرم
به لخظه ديدارت هم نرسد . . .
فقط از اين مي ترسم كه . . .
بدون هر كجا كه باشي . . .
با هر كسي كه باشي . . .
براي من عزيزي
و اينو بدون . . .
تا آخرين لحظه عمرم برات دعا مي كنم
با اين كه هزاران بار مورد توهين هاي خودت قرار دادي و . . .
* سال نوت مبارك *
* * * * * * * * * *
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است
بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست
او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است
از همه عزيزاني كه به اين وبلاگ سر زدن چه نظر دادن
و يا مطالب را خوندن و نظر ندادن بسيار سپاسگذارم
و آرزوي سال خوب و خوشي براي تك تك شما دارم
صدای سخن عشق!!!

هر وقت كه به حمام رفتي و به يكي از گوشه هاي آن اتاق مكعبي كاشي كاري شده نگاهي كردي، مي بيني كه در آن گوشه كاشي ها به هم مي رسند. مطمئن باش. منظورم اين است كه امكان ندارد گوشه اي پيدا كني كه در آن كاشي هايي كه از سقف به طرف زمين مي آيند ، در گوشه ي تقاطع دو ديوار كنار هم ، به كاشي هاي روي زمين نرسد. امكان ندارد. يعني من مي توانم اين را به صورت يك قانون درآورم: « در هيچ كجاي دنيا ، هيچ حمامي پيدا نمي شود كه كاشي ها در گوشه اي از آن به هم نرسند. »
اما امروز، يعني ... يك لحظه صبر كنيد.... آهان .... يعني چهارشنبه وقتي كه مي خواستم وارد حمام شوم، هنگامي كه تمام لباس هايم را در آورده بودم و با خوشحالي تمام خود را براي ورود به آن اتاق مكعبي آماده كرده بودم ، با صحنه ي بسيار عجيب و وحشتناكي روبرو شدم. هنوز پايم را داخل اتاقك حمام نگذاشته بودم كه چشمم افتاد به گوشه ي حمام. بهت تمام وجودم را در بر گرفته بود. درست در گوشه ي روبرويي ام ، جايي كه هميشه كاشي ها در همان مكان به هم مي رسيدند اتفاق افتاده بود. اين بار ديگر كاشي ها در آن گوشه به هم نرسيده بودند.
نمي دانم چه جوري برايت توضيح دهم. همان طور كه گفتم در هر گوشه سه سطح به هم بر خورد مي كنند: دو تا ديوار كه كنار هم اند و ديگري زمين. هر سه سطح كاشي اند، پس مي بايست در گوشه، كه محل تقاطع آن هاست، كاشي ها به هم مي رسيدند. اما امروز اين طوري نبود. بگذار كمي بيشتر برايت توضيح دهم. حمام خانه ي ما چهار ديوار دارد كه همه به يكرنگ كاشي كاري شده اند، دور تا دور آبي. كف حمام هم با كاشي هاي سفيد پوشيده شده است.( در مورد سقف هم چيزي نمي گويم، چون كه نه به بحث ما ربطي دارد و نه من چيزي از آن مي دانم.) يك درب هم دارد كه هنگام باز شدن، يك گوشه از حمام نمايان مي شود. و اما در مورد گوشه ها بايد بگو يم كه به علت استقرار درب در گوشه اي از اتاقك ، حمام ما فقط سه گوشه دارد. همان سه گوشه در پايين كه كاشي ها را به هم مي رساند. خوب، حالا من در را باز مي كنم و در برابرم گوشه اي را مي بينم كه كاشي ها را به هم نرسانده. مي دانم تو هم مثل من شوكه شده اي و نمي تواني اين صحنه را باور كني، اما حقيقت داشت. يادم است كه يك روز چهارشنبه بود كه خودت به من گفتي: « حقيقت گرچه تلخ است، اما بايد پذيرفت.» من كه پذيرفتم اش، تو هم بايد بپذيري كه امروز، يعني چهار شنبه گوشه ي حمام خانه ي ما كاشي هاي آبي و آبي و سفيد را به هم نرسانده بود.
بله و اين طور شد كه به سرعت درب حمام را بستم و براي بازپوشي خودم ، به سمت لباس ها رفتم.
و اما مهمترين چيز اين كه از همين امروز و از همين لحظه ، تصميم گرفته ام كه ديگر چهارشنبه ها به حمام نروم. حتي اگر روز عروسي ام باشد.
از سینه تا نک انگشتانت ...
در انزوایی که تو را عاشقانه در بر دارم
و حرارت وجودت را چون شیره ی گیاهی جادویی می مکم
و همه ی پیکر بی مثالت را درمی نوردم
از پیشانی تا لبانت
و از سینه تا نک انگشتانت
و رشته رشته ی گیسوانت را چون طنابی در دست می گیرم
تا از آن به قله ی وجودت فایق آیم
و تو را در آغوش کشم
چون جلبکی که سنگ را
و رودخانه ای که دره را
و آبشاری که آسمان را
تا از آنجا دری به سویم گشوده شود
دری به بهشت که با تو رنگ می گیرد
و بی تو به جهنمی سوزان بدل می شود
با من باش
چون خورشید در امتداد روز
و مهتاب در دل شب
و داروک در میانه ی برکه
و پرنده بر فراز ابر
و خرمالو در اوج درخت
با من باش
تا فتح شعر
که عاشقانه ترین غنایمم را نثار تو کنم
و زیباترین آوازهایم را برای تو سر دهم
و مدهوش کننده ترین سازهایم را برای تو به صدا درآورم
عشق من، دلبر کوچک من، محبوبم.
توضیح!
" ملیکا از هرمزگان"
آره من همون فواد سلمانی زاده ( بچه شطی اهواز) هستم...
id:X _1385_X



شعر چگونه می آید - قیصر امین پور

شايد شعر، اصلاً نقطه شروع نداشته باشد، بلكه خط شروع داشته باشد. و آدم موقعى بفهمد دارد شعر مى گويد كه روى خط شروع افتاده باشد. و شايد آن موقع هم نفهمد، و فقط در نقطه پايان بفهمد كه دسته گلى را كه به آب داده و يا سنگى را كه در چاه انداخته است، شعر مى گويند.
شايد شعر، اصلاً نقطه شروع نداشته باشد، بلكه خط شروع داشته باشد. و آدم موقعى بفهمد دارد شعر مى گويد كه روى خط شروع افتاده باشد. و شايد آن موقع هم نفهمد، و فقط در نقطه پايان بفهمد كه دسته گلى را كه به آب داده و يا سنگى را كه در چاه انداخته است، شعر مى گويند.
و شايد هم شعر، نه نقطه و نه خط، بلكه حجم شروع داشته باشد. اصلاً وقتى كه نقطه، هيچ باشد خط هم مجموعه اى از حاصل جمع هيچ هاست، يعنى هيچ است. و شايد هم شعر خطى بى آغاز و انجام باشد. چون هيچ وقت نديده ايم كه شعر براى آمدن به سراغ شاعر از منشى او وقت قبلى بگيرد. شايد براى اين كه شاعران اصلاً منشى ندارند. خودشان منشى هستند. منشى خودشان، يا منشى كسى ديگر، منشى دلشان!
شعر، نه ناگهان، بلكه آنچنان آرام در را باز مى كند و آنچنان شاعر را غافلگير مى كند كه تازه بعد از رفتنش مى فهمد كه او با كفش روى فرش آمده بود و فقط جاى پاى او پيداست. اگر در شب امتحان جبر هم بيايد، شاعر بى اختيار تسليم او مى شود. نمى تواند با او ادارى برخورد كند و بگويد فردا بياييد. چون اگر رفت، معلوم نيست كه دوباره كى برگردد.
اگر شاعران مى دانستند كه اولين شعرشان را در چه حالى و در زمانى سروده اند، هر ساله در همان حال و روز سالگرد تولد خود را جشن مى گرفتند. شاعران شايد پايان شعرهايشان را بيشتر به ياد داشته باشند تا آغازشان را. مخصوصاً آغاز اولين شعرشان را. و يا شايد براى من اين گونه باشد. چون آغاز شعر، هميشه در مه اى غليظ فرو رفته است. آغاز هر شعر مثل آغاز بشريت پر از ابهام و ايهام است.
شعر قطارى روشن است كه از عمق يك تونل تاريك و طولانى بيرون مى خزد. قسمتى از اين قطار، هميشه در تاريكى و دود و مه، پنهان است. شعر شگفتى و شكفتگى است.
آيا مى توان از يك شاخه گل محمدى خواست كه منحنى سير صعودى رايحه را در آوندها و مويرگ هايش، از غنچگى و نهفتگى تا شكفتگى رسم كند ؟اگر اين راز را از يك غنچه بپرسيم به جز لبخند چه جوابى دارد
برگ ها.....

برگ ها........
جنون....
و یک سال گذشت ......
نه اين دل شکسـته را شبی جواب می دهی
نـه اين کـويـر تشـنـه را امـيــد آب می دهی
همـيشه ی خـدا مـنم که انتـظـار می کشـم
تـو آب را بـه ديـگـران مـرا ســراب می دهی
هـزار شـعــر عـاشـقی سـروده ام بــرای تـو
تـو با هـزار خـون دل بـه من جـواب می دهی
دلـم به وسـعـت جـنون بـهانـه می کنـد تـو را
تـو در جـنـون عاشقی مـرا عـذاب می دهی
تنها...
روزه هاتان قبول...عشق بازیتان با معشوق من جاوید...
با من غریبگی نکن...با من که در گیر توام...درگیر توام...در گیر توام...با من غریبگی نکن...
مبارک است...
دختر قالیباف سالهاست که او را می بافد...رضایت او را تار و عشق اوپودواره های این قالیچهء زیبا...او انگشتهایش را لابه لای رج های قالی جا گذاشته است....این عاقبت خیره شدن به تو بود...!و این مبارک است...!
به رضایت تو رسیدن بود که لبیک را بلی گفتن از سه بار سجده گرفتیم...
و این مبارک است ...!
خون میچکد از انگشتان جا مانده در تارو پود قالی...طرح ترنج چشمهایت مست کرد باغ را که بهار نارنج ها از تب افتادند...و این مبارک است...
تو سریع الرضا بودی از روی انگشتهایی که میدانستی به شیوه ء چشم تو بیمارند.به خدایی ات چگونه میرسی که هم مست میکنی و هم مست میکنی...!
صدای بافتن از شمردن نیست که می آید ...از دستهایی اند که نیستند چون او هست...!
و این مبارک است...
نگاه کن به دخترک کوچکی که انگشتهایش را داد و رضایت تو را بافت...
او اکنون یک قالیچه ء پرنده دارد...این نیز مبارک است..