تبليغاتX
روی رد رویاها...

فقط دل شکسته ها وارد شوند!

می بینی؟
عوض شده ام
راست راست
دروغ رج می زنم،
مثل تلویزیون
مثل رادیو
مثل روزنامه ها.

می بینی؟
عوض شده ام،
عوضی شده ام،
عوضی نرفته ام
راه همین است و
چاه هم...
لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

روي جاده ي نمناک...

اگرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي
ازين دشت غبار آلود كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست
هنوز از خويش پرسم گاه
آه
چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده ي نمناك ؟
زني گم كرده بويي آشنا و آزار دلخواهي ؟
سگي ناگاه ديگر بار
وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او
چنانچون پاره يا پيرار ؟
سيه روزي خزيده در حصاري سرخ ؟
اسيري از عبث بيزار و سير از عمر
به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قناري سرخ ؟
و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در زيرش
هزاران قطره خون بر خاك روي جاده ي نمناك ؟
چه نجوا داشته با خويش ؟
پ يامي ديگر از تاريكخون دلمرده ي سوداده كافكا ؟
همه خشم و همه نفرين ، همه درد و همه دشنام ؟
درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصباني اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستين خيام ؟
تقوي ديگري بر عهد و هنجار عرب ، يا باز
تفي ديگر به ريش عرش و بر آين اين ايام ؟
چه نقشي مي زده ست آن خوب
به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت ؟
به شوق و شور يا حسرت ؟
دگر بر خاك يا افلاك روي جاده ي نمناك ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه
مگر ، آن نازنين عياروش لوطي ؟
شكايت مي كند ز آن عشق نافرجام ديرينه
وز او پنهان به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي ؟
كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك
فكنده صيد بر فتراك روي جاده ي نمناك ؟
هزاران سايه جنبد باغ را ، چون باد برخيزد
گهي چونان گهي چونين
كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين ؟
دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك برچيده ست
ولي من نيك مي دانم
چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم
كه او هر نقش مي بسته ست ،‌ يا هر جلوه مي ديده ست
نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك
لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

جریمه...

 

من ، مثل عصر روزهاي دبستان
پر از كسالت و ترديدم
و دفترم
از مشق هاي خط خورده سياه است
هراس من اين است
فردا كه زنگ حساب آمد
با اين كمينه چنين خواهد گفت:

بايد هزار بار
در شعله هاي آتش دوزخ فرو روي
اين است جريمه ، بــــــرو!!

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

صبر کن ...

صبر کن ... صبر کن ... قرارمان این نبود ... صبر کن سکه بیاندازیم ... اگر خط آمد ؛ آن وقت برو ... صبر کن ... بگذار ... بگذار گل های باغچه مان شکفته شوند بعد برو ... صبر کن ... قرارمان ین نبود ... قرار بود تا فصل شکوفه های هزار رنگ با هم باشیم ... قرار بود تا آخر راه با هم باشیم ... چه شد ؟؟ ... نرو ... بگذار سکه بر زمین بیافتد ... بگذار اگر خط آمد آن وقت برو ... صبر کن ... بگذار به آخر جاده برسیم ... قرار نبود که بدون آن یکی جاده را طی کنیم ... مگر ما یک روح نبودیم در دو جسم ... ؟؟؟ ... پس چه شد ؟ ... صبر کن ... به فرشته مرگ بگو کمی تاخیر کند ... قرار نبود زودتر از دیگری برویم ... قرار بود تا آخر راه با هم باشیم ... قرار نبود دستان یکدیگر را رها کنیم ... صبر کن ... نگاه کن سکه افتاده بر زمین ... شیر آمده ... صبر کن ... قرارمان این نبود ... قرار بود تا ...
لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

انتظار........

عقربه ها حرکت می کنند و تو به همراه آن ها می روی ... وقتی عقربه ها هر دو روی عدد دوازده قرار می گیرند بی قراری های تو شروع می شود ... دوباره منتظر آمدنش می شوی ... می دانی هر جا که هست شاید خود را تا غروب برساند ... و این شاید را با امید بر زبان می آوری ... انتظار شیرین است و تو لبریز از این حس زیبا می شوی ... با خود حرف می زنی و دل را به دیدن او نوید می دهی ... عمریه که منتظر اومدنش هستی ... عمریه که وقتی داری توی خیابون رد می شی به رهگذری که از کنارت می گذره نگاه آشنایی می کنی تا شاید اون باشه ... اما یه ترس ته دلت هست ... اگر بیاد و تو جز اون کسائی نباشی که اون می خواد چی ؟؟ ... اگر تو هم مثل خیلی های دیگه تنهاش بذاری ؟؟ ... و بعد با خود زمزمه می کنی :

دلم انگاری گرفته قد بغض یا کریما

عصر جمعه توی ایوون می شینم مثل قدیما

تو دلم می گم آقا جون تو مرادی من مریدم

من به اندازه ی وسعم طعم عشقتو چشیدم

کاشکی از قطره ی اشکت کمی آبرو بگیرم

یعنی تو چشمه ی چشمات با نگات وضو بگیرم

برای لحظه ی دیدار از قدیما نقشه داشتم

یه دونه هدیه ی ناچیز واسه تو کنار گذاشتم

یادم یکی بهم گفت هر کی تنهاست توی دنیا

یه دونه نامه ی خوش خط بنویسه واسه آقا

کاغذ نامه رو بعدش توی رودخونه بریزه

بنویسه واسه مولاش خاطرت خیلی عزیزه

خاطرت خیلی عزیزه

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

نامه ی آخر ..........

ماه من چند وقتی بود که از تو ننوشته بودم ... از انتظار کشیدن ها ننوشته بودم ... از شب های بی تو ... از ستاره هایی که تو را متهم به خیانت می کردند و من حرف هیچ کدام را باور نداشتم ... از دل تنگی ها ... از اشک ها ... از بغض های فرو خورده و فریاد های بی صدا در حنجره ننوشته ام ... نمی دانم شاید تو هم مثل دیگران ، مثل تمامی نوشته هایم باید بروی ... شاید تو را هم باید فراموش کنم ... شاید باید فراموش کنم که چه لحظاتی را تا آمدن سپیده از راه ، چشم به تاریکی جاده ی آسمان می دوختم تا تو بیایی ... شاید باید فراموش کنم که تو تنها ماه آسمان من بودی ... تنها ماهی که با او از راز دل می گفتم ... تنها ماهی که همه از خیال بود ... حتی آمدن هایش ؛ حتی حرف هایش ... شاید باید فراموش کنم آن قهر کردن ها را ... آن بی قراری ها ... آن چشم انتظاری ها را ...

ماه من دل برایت تنگ است اما می دانم که این دل تنگی ها هم یک روز به پایان می رسد ... دیشب به یاد شب های بودنت ، به یاد تمام آن خاطرات شیرین و تلخ چشم هایم را تر کردم ... و اما این را هم می دانم که باید تمام این خاطرات و اشک ریختن ها را هم به دست باد بسپارم تا فراموش شوند ...

شاید این نامه طولانی ترین نامه ای باشد که برای تو نوشته ام ... شاید وقتی این نامه را می خوانی مریم خود را متهم به بی وفایی کنی که به این زودی تو را ترک می گوید ... اما ماه من خودت هم می دانی که همه اش خیال بود و خیال ... شاید دوباره ، روزی دگر به سراغت آمدم ... شاید دوباره از تو نوشتم ... از شب های زیبای انتظار ... از لحظاتی که هیچ گاه نمی خواستم تمام شوند و ما در کنار هم باشیم ... ماه من شاید روزی دگر ، فردایی دگر آمدم ... اما نه با رویا ؛ به با یک خیال ... شاید روزی آمدم و از تنها ماه آسمان بنویسم ... از کسی که بعد از مدت ها پیدایش کنم و او را ماه آسمان خود بدانم ... کسی مثل خودم ... از جنس خودم که با خواندن نوشته هایم مرا دیوانه یا یک عاشق خطاب کند !!!!!!!!!!!!!!!!! ........ !!!!!!!!!!!!!!  

ماه من مطمئن باش که مریم تو بی وفا نیست ... مطمئن باش که او می نویسد ... می نویسد اما نه از تو ... شاید این بار از کس دیگر بنویسد ... از یک شخصیت خیالی دیگر مثل خودت ...

ماه من مرا ببخش به خاطر تمام حرف هایم ... دل کندن برایم سخت است اما چاره ای نیست ... می روم اما باز می گردم به سوی تو ای مهربان ... به یاد آن شب هایی که تا آمدن سپیده با هم بودیم و حرف می زدیم ... به یاد تمام آن نگاه ها ... آن سکوت ها ... و به یاد تمام آن خاطرات ... مریم را ببخش ...

به امید روزی که واقعا از ماه آسمان خود بنویسم ....

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

با هم زمزمه كنيم ...

 

مضمون باكرگي را

 

          در ترنم هماغوشي ِ باران و خاك

 

                                                  دريافته ام

 

عطر خوشي دارد

 

                  خاك ِ باران خورده

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

منو از خودت نرون

 

خط به خط سرنوشتم

با حضو ر تو در خشید

تو ی اسمون قلبم 

تو نشستی جای خورشید

 

شد ی معنای  رهایی

شدی معنای رسیدن

 شدی ان پنجره ی باز

و اسه ی نفس کشیدن

 

شدی اخرین ترانه

خیلی ساده عاشقا نه

شدی ان  لبخند زیبا

با شکوه و صا دقا نه

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |