تبليغاتX
روی رد رویاها...

نمی دونم؟؟؟

زندگی قصه تلخی است که از آغازش

                              بس که آزرده شد م چشم به پایان دارم

نمی دونم چرا؟ اما خسته ام . دلم گرفته . بغض سختی تو گلومه. نمی دونم چی کار کنم یا اصلا چی کار می تونم بکنم ؟ گیجم . شایدم می دونم ولی دلم نمی ذاره کاری رو که فکر می کنم لازمه انجام بدم . حس می کنم یه عالمه حرفه که توی دلم مونده و جا خشک کرده و فرصتی واسه گفتن و گوشی واسه شنیدن نیست. تنهایی بده ولی ازون بدتر احساس تنهاییه ...

دیگه خسته شدم از بس که نوشتم و نخوندی ،   از بس نوشتم و پاره کردم . ازبس که گفتم و نشنیدی یا نشنیده گرفتی. خسته شدم از گفتن و گفتن و گفتن و از نشنیدن و نشنیدن و نشنیدن ...

خسته ام از تکرار و تکرار و تکرار. از حرف زدن با در و دیوار. خسته ام وخسته ام و خسته ...

مدتهاست که خسته ام از خنده هایی از ته دل نیست و زورکیه ، از اشکهایی که از چشام دیگه شاکین ، از اظهار بی تفاوتی ، از تظاهر به چیزایی که نیست ، از پنهون کردن چیزایی که هست و...حتی از خودم و تحمل خودم.از دوست داشتن کسانیکه دوستشون دارم و فرار از اونایی که دوستشون ندارم ...

از بس باخودم حرف زدم ، ازبس خودم گفتم و خودم شنیدم ، از بس خودم پرسیدم و خودم جواب دادم ، از بس که آرزوهای احمقانه کردم ، از بس از خودم گلایه کردم واز خودم به ناچار دلجویی کردم و ... خسته شدم. خیلی خسته . از همه چیز و همه کس دلم گرفته و خسته اس. شاید اگه شد و تونستم با خودم کنار بیام ازین به بعد نوشتم . ولی این بار نه روی تن اون کاغذای بیچاره ای که عاقبت مچاله وروانه سطل زباله می شن.اینجا و برای تو . از تو برای خودت ، اگر چه اطمینان دارم که نه می دونی و نه می خونی. وحتی اگرم تصادفا ببینی و بخونی توجهی نمی کنی ...

اگه نوشتم واسه دل خودمه . اگرم کسی حالشو داشت و خوند وچیزی به نظرش رسید بدم نمی یاد بدونم.شاید یه روزی یه جوری یه جایی تونستی بفهمی که عشق حتی اگر متقابلم نباشه اما قابل احترامه ! شایدم من تونستم بفهمم که سخت در اشتباهم !!!

لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

دوباره تنها شدیم

گفتم بمان ! و نماندی!

رفتی ،

بالای بام آرزوی من نشستی و پایین نیامدی !

گفتم :

نردبان ترانه تنها سه پله دارد:

سکوت و

صعود و

سقوط!

تو صدای مرا نشنیدی

ومن

هی بالا رفتم وهی افتادم !

هی بالا رفتم ، هی افتادم ...

تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم

ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی !

من بی چراغ دنبال دفترم گشتم ،

بی چراغ قلمی پیدا کردم

و بی چراغ از تو نوشتم !

نوشتم ، نوشتم ...

حالا همسایه ها با صدای آوازهای من گریه می کنند!

دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند

و می خندند.

عده ای سر بر کتابم می گذارند و رویا می بینند!

اما چه فایده؟

هیچکس از من نمی پرسد،

بعد از این همه ترانه بی چراغ

چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟

همه آمدند ، خواندند ، سر تکان دادند و رفتند!

حالا

دوباره این من و

این تاریکی و

این از پی کاغذ و قلم گشتن !

گفتم : بمان ! و نماندی !

اما به راستی ،

ستاره نیاز و نوازش !

اگر خورشید خیال تو

اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند‌،

این ترانه ها

در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟


                                      یغما گلرویی

لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

ویرو نی منو میبینی؟؟؟؟ نه....نمی بینی

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه

پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با

آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

                               

                                                    

لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

ده دستاتو به دستام... تا با هم کلبه بسازیم

پرسيد می‌دونی پرنده ای که روی گل میخونه و پروانه چه فرقی دارند؟

گفتم هر دو عاشقند!

گفت پرنده عشقش رو فرياد می‌کنه، داد می‌زنه که عاشقه

و وقتی گل پر پر شد می‌ره سراغ يه گل ديگه

اما پروانه...

دور معشوق می‌چرخه و می‌گرده و می‌سوزه و

هيچی نمی‌گه...

 و تو...!  پرنده ای يا پروانه؟

لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

از تموم دنیا و دار و ندارش ...شونه هات رو کم دارم برای بالش...

    .

 

لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

داغ...

 

به درد و داغ خو کرديم و درمانی نمی خواهيم

برای خويش جز جان پريشانی نمی خواهيم

دلم ديگر نمی گيرد نشان محمل ليلی

سَر شوريده ای داريم و سامانی نمی خواهيم

گل افشان است دامان نگاهم با صفای اشک

مبار ای ابر پايين! فيض بارانی نمی خواهيم

همای بخت ديگر بر سر من سايه گستر نيست

صفای صحبت جانانه جانانی نمی خواهيم

نشد شعر و غزل هم چاره ی شيداييم ای دوست

دگر شعری نمی گوييم، ديوانی نمی خواهيم

چراغ چشم تو تا می درخشد در شب سردم

سراپا ناز من! شمع شبستانی نمی خواهيم

از اين پس ما و در تنهايی شب ناله سر کردن

بسان صبح بی تو روی خندانی نمی خواهيم

تنهای تنها

لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |