تبليغاتX
روی رد رویاها...

خدا نگهدار عزیزم...

 

 

 

خدانگهدار عزیزم اما نمیشه باورم

تویه چشام نگاه نکن این لحظه های اخرم

 

آخه چطور دلم بیاد چشماتو گریون ببینم

میرم ولی اینو بدون چشم انتظارت میشینم

 

میرم ولی گریه نکن نزار از عشقت بمیرم

شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم

 

ویرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوست داره

یکی که ار دوری تو سر به بیابون میزاره

 

خدانگهدار عزیزم

 

خدانگهدار عزیزم دارم میرم از این دیار

اینجا کسی منو نخواست تو هم منو تنها بزار

 

اینجا غریب بودم ولی هیچکی نپرسید از کجام

مسافرم باید برم گریه نکن خدا نخواست

 

دوستم نداشتی  اما من عادت کردم به بودنت

غریب بودم نامردمان تورو ازم ربودنت

 

میرم ولی  بدون فقط تویی دلیل بودنم

مهمون نوازی کردنات منو از اینجا روندنات

 

میرم ولی گریه نکن نزار از عشقت بمیرم

شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم

 

میرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوست داره

یکی که ار دوری تو سر به بیابون میزاره

 

 

خدا نگهدار عزیزم......

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

یک اشک ...

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

قصه مادر بزرگ...

 

برای سالها مینویسم........ سالها بعد که چشمان تو عاشق میشوند........

 افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود.........  همیشه یکی بود یکی نبود

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |