لاي كتاب فارسي
بچّه ها چه مي دانند
بزرگ تر كه
حرفش را نزن!
ـ اتوبوس
ا تو بو س
ـ در حال
دَ ر حا لِ
ـ حركت
حَر كَت
هر جا دلتان مي خواهد نگه دارید
نقطه سر خط.
و دوباره سوار اين اتوبوس
ا تو بوس
و سارايي كه اين همه سال
لاي كتاب فارسي
از بس كه وقت ندارد، نمي ميرد.
وگرنه زني كه شماره شناسنامه اَش را نمي داند
و قبلاً هم چند بار
در خيابان درّوس مرده بود
از رگ گردن به تو نزديك تر نيست ( نباشد )
اصلاً قراراست
اين سايه مال شما باشد
دنبالت راه بيفتد
در صحنه اي صندلي
و كمي لبخند تعارف كند
و بعد صندلي كه چه عرض كنم
چراغ هم چراغ را نمي بيند.
و تو هي خواب مي بيني
يك شانه
و دختري كه با لهجه ي محلي دوستت دارد.
پا نوشت:
چوب معلم ار بود كه هيچ وقت نبود بر سر باباي تخته سياه. بـ ا بـ ا تـ كـ ه تـ كـ ه شده بود . صداي گريه ي محبوبه هم مي آمد براي اتوبوس اما چه فرق مي كند!
امضاء محفوظ!
فرض کن تمام روز مجبور باشی
به دیوار های روبرو نگاه کنی و
کاشی ها را بشماری.
آرزوی پنجاه و هفت و چای داغ روی میز
و عینکی که دوست نزدیک چشم های توست
ویا جمعه هایی که جمع و
جمعه می شوند.
فعلا همین
قول می دهم در شعر بعدی
نقش بهتری برایت کنار بگذارم .
ربطی به شعر و خواننده ی ....
که تو باشی ندارد
این که زنم گیسوانش را گم می کند
ویادش می رود
وقتی صاعقه خواب است
آهسته رد شود
اما باور کنید
عین علامت تعجبی که طول یک جمله ی بی معنی را پیاده می دود
هر شب
از عروسی جن ها برمی گردد
با باغی از شکوفه ی هلو
بر خرابه ی شانه هایش
امضاء محفوظ
هر وقت شاعر شدی سطر بعد را بخوان!
(...)
نام این کوچه باپلک زدن شما رابطه ای دارد
که هرچه فال می گیرم تو نیستی
ملا ممد جان
گنجشک بیچاره ای عاشق سینه سرخ شده
تمام جنگل می خندد
ملا ممد جان
علف های " زریاردن" را درسیگاری بار می زنم
وفروردین را که جان می دهد برای خود کشی
ملا ممد جان
او با بچه هایش به دیدنم می آید
ومن هنوز نامه های عاشقانه می نویسم
ملا ممد جان
این بار دیگر از هویزه باشما حرف می زنم
که حوصله ات سر می رود دست می رود پا می رود
جنگ است دیگر
به دیدنم نیا پیر می شوی
ملا ممد جان

(...)
هر وقت شاعر شدی سطر بعد را بخوان
نه ! گفتم هر وقت شاعر شدی
(...)
قاف می تواند اول هر چیز دیگری هم باشد
که موهای بلندت را
پشت بلندی موهای بلندت .
یعنی ماهی را هر وقت از آب می گیری می میرد.
حزنی که در صدای تو بود
می توانست پشت همین فعل ماضی
یک شهر باخیابانی پر از ته سیگار
و زنانی سرتراشیده
واین همه پا که سرگرم فرارند
انگار این سر ودیوار رابرای هم ساخته اند
نون اگر با نون شروع نمی شد
تو هم سارا نمی شدی
تا اتفا قی که لج می کند
بیفتد دقیقا توی شنا سنا مه ی تو.
نگفتم با عروسک هایم مهربان تر باشی ؟
که با هربا عاشق می شوند
وبی هربا نه ! دق نمی کنم
با پررویی تمام
در آیینه ی روبرویم می ایستم
چشم هایت را حدس می زنم
لپ هایت که بالا ،
وگونه هایت گل می افتند
تا ابروهایت .......
اه ! دوباره خراب می شود .
آخرین بار که خودم را دیدم ،همین عکس بود
کنار همان چشم سیاهی که جلوی سی سالگی ام راگرفت
حالا هی مرتب در دسترس نمی باشد لطفا.......
ومن دوباره شماره اش
حتی اگر مردنش جدی نباشد
حتی اگر کسی نباشد
این تقویم پر از پنجشنبه را بردارد
ترا دنبال خودت بفرستد
که با نامه هایم دماغت را پاک کنی .
من همیشه سرباز این بازی لعنتی بودم
آنقدر که مادرم فرصت نکرد
عکس های سربازی ام را ببیند .
اصلا چرا راه دوری می روی
همین چنددقیقه ی بعد
پیراهنت را که می تکانی
چشم هایم می ریزد
تمام اتاق بوی کتیرای موی ترامی گیرد
وپس نمی دهد هرچه راکه از جوانی ام کش رفته بود.
من واو به واو خواب هایت راازبرم :
جمجمه ای بی اتیکت پیداکردی
وبعد فهمیدی
سفیدی موهایم از مال چشم های تو بیشتر است.
خیلی زود عاشق می شدی
ازگریه که می کردم عاشق می شدی
خسته ای وتمام زندگی ات درد می کند
اماسیبی که جیب مانتویت جا مانده
برای شب بخیر من نیست که قرمز می شود.
چقدر دوست داشتی اولین ایدزی دنیا باشی نشد!
واین بار دوم بود که از خنده هایت نترسیدم
از مقنعه ای که تمام موهایت را.
پیش از آنکه به دنیا بیایی (یادت نمی آید)
مادرت نذر کرد تو نباشی
دختری که بارها در شعر معاصر عروس شده بود
که عاشق سینمای مخملباف وبشقاب های فرانسوی باهم است.
که کلید اتاق خوابش دراین شعر رمز می شود
به همین راحتی که تلفن زنگ می زند
وشیر آب را می بندی
تو هم گوشه ی ابری ، یا اصلا چادری را
وبرای خودت
لابه لای چند آینه
پنج شنبه هایت را پهن می کنی
وچند صفحه آن طرف تر
جمعه های تقویم جیبی ات را
که بوی سوخته و قرص های مانده می دهد .
من هم لا بد روبروی مهتابی نشسه همین را می گویم :
این جانب محمد لوطیج اذعان می دارم تمام شعرهای این مجموعه رادرصحت و سلامت کامل سروده ام
وگرنه دلیلی ندارد که آسمان اینقدر پایین بیاید
وپوکه ی گلوله های تحویل سال را بشمارد.
آخر این وقت شب
دنیای بدون صاحب خانه از کجا بیاورم
وزنی که مشق هایت را خط بزند ؟
وردی ، سحری ،چیزی
انگار جن گیرها دست به یکی کردند
که زنی باقیافه ای اجق وجق
درخواب من (باپای بریده هم می رقصد)
سازی ، سنتوری ،سیگاری پشت گوش انداخته
پله ها رادو تا یکی ،یکی دوتا (درست یادم نیست )
یاد آن شبی که رابعه به خوابم آمده بود
صدای سه تار بهنام می آمد
پاز هم سوار همان کشتی بود.
اما نه این که روی پیشانی مان نوشته باشند
یااز رد دندان هایم روی سیب .
نه !نه!
کم کم دارم روی دست خودم می مانم
وبه هر چه دست می زنم
دست زنم جلو تراز من بود
که سربه سر لهجه ام بگذارد .
تا ابروهایت .......
.
(...)
قاف می تواند اول هر چیز دیگری هم باشد
که موهای بلندت را
پشت بلندی موهای بلندت .
یعنی ماهی را هر وقت از آب می گیری می میرد.
حزنی که در صدای تو بود
می توانست پشت همین فعل ماضی
یک شهر باخیابانی پر از ته سیگار
و زنانی سرتراشیده
واین همه پا که سرگرم فرارند
انگار این سر ودیوار رابرای هم ساخته اند
نون اگر با نون شروع نمی شد
تو هم سارا نمی شدی
تا اتفا قی که لج می کند
بیفتد دقیقا توی شنا سنا مه ی تو.
نگفتم با عروسک هایم مهربان تر باشی ؟
که با هربا عاشق می شوند
وبی هربا نه ! دق نمی کنم
با پررویی تمام
در آیینه ی روبرویم می ایستم
چشم هایت را حدس می زنم
لپ هایت که بالا ،
وگونه هایت گل می افتند
تا ابروهایت .......
اَه ! دوباره خراب می شود .
آخرین بار که خودم را دیدم ، همین عکس بود
کنار همان چشم سیاهی که جلوی سی سالگی ام را گرفت
حالا هی مرتب در دسترس نمی باشد لطفا.......
ومن دوباره شماره اش را
حتی اگر مردنش جدی نباشد
حتی اگر کسی نباشد
این تقویم پر از پنجشنبه را بردارد
ترا دنبال خودت بفرستد
که با نامه هایم دماغت را پاک کنی .
من همیشه سرباز این بازی لعنتی بودم
آنقدر که مادرم فرصت نکرد
عکس های سربازی ام را ببیند .
اصلا چرا راه دوری می روی
همین چند دقیقه ی بعد
پیراهنت را که می تکانی
چشم هایم می ریزد
تمام اتاق بوی کتیرای موی ترا می گیرد
وپس نمی دهد هرچه را که از جوانی ام کِش رفته بود.
من واو به واو خواب هایت را ازبرم :
جمجمه ای بی اتیکت پیدا کردی
وبعد فهمیدی
سفیدی موهایم از مال چشم های تو بیشتر است.
خیلی زود عاشق می شدی
ازگریه که می کردم عاشق می شدی
خسته ای و تمام زندگی ات درد می کند
اماسیبی که جیب مانتویت جا مانده
برای شب بخیر من نیست که قرمز می شود.
چقدر دوست داشتی اولین ایدزی دنیا باشی نشد!
واین بار دوم بود که از خنده هایت نترسیدم
از مقنعه ای که تمام موهایت را.
پیش از آنکه به دنیا بیایی (یادت نمی آید)
مادرت نذر کرد تو نباشی
دختری که بارها در شعر معاصر عروس شده بود
که عاشق سینمای مخملباف و بشقاب های فرانسوی باهم است.
که کلید اتاق خوابش دراین شعر رمز می شود
به همین راحتی که تلفن زنگ می زند
وشیر آب را می بندی
تو هم گوشه ی ابری ، یا اصلا چادری را
و برای خودت
لابه لای چند آینه
پنج شنبه هایت را پهن می کنی
وچند صفحه آن طرف تر
جمعه های تقویم جیبی ات را
که بوی سوخته و قرص های مانده می دهد .
من هم لا بد روبروی مهتابی نشسته همین را می گویم :
این جانب محمد لوطیج اذعان می دارم تمام شعرهای این مجموعه رادرصحت و سلامت کامل سرودهام
وگرنه دلیلی ندارد که آسمان اینقدر پایین بیاید
وپوکه ی گلوله های تحویل سال را بشمارد.
آخر این وقت شب
دنیای بدون صاحب خانه از کجا بیاورم
وزنی که مشق هایت را خط بزند ؟
وردی ، سحری ، چیزی
انگار جن گیرها دست به یکی کردند
که زنی با قیافه ای اجق وجق
درخواب من (باپای بریده هم می رقصد)
سازی ، سنتوری ، سیگاری پشت گوش انداخته
پله ها را دو تا یکی ، یکی دوتا (درست یادم نیست )
یاد آن شبی که رابعه به خوابم آمده بود
صدای سه تار بهنام می آمد
پاز هم سوار همان کشتی بود.
اما نه این که روی پیشانی مان نوشته باشند
یااز رد دندان هایم روی سیب .
نه ! نه!
کم کم دارم روی دست خودم می مانم
وبه هر چه دست می زنم
دست زنم جلو تراز من بود
که سربه سر لهجه ام بگذارد .
(...)
نام این کوچه باپلک زدن شما رابطه ای دارد
که هرچه فال می گیرم تو نیستی
ملا ممد جان
گنجشک بیچاره ای عاشق سینه سرخ شده
تمام جنگل می خندد
ملا ممد جان
علف های " زریاردن" را درسیگاری بار می زنم
وفروردین را که جان می دهد برای خود کشی
ملا ممد جان
او با بچه هایش به دیدنم می آید
ومن هنوز نامه های عاشقانه می نویسم
ملا ممد جان
این بار دیگر از هویزه باشما حرف می زنم
که حوصله ات سر می رود دست می رود پا می رود
جنگ است دیگر
به دیدنم نیا پیر می شوی
ملا ممد جان
(...)
هر وقت شاعر شدی سطر بعد را بخوان
نه ! گفتم هر وقت شاعر شدی
آه این آه ندارد به تو دیگر اثری ...
(....)
شب با تو آغاز می شود
بابوی روسری سیاه
با پرش عضلات کتفم
و گربه ی بزنگاه
درجشن عروسی مان
از چشم من است
خفاشی که پر می گیرد
وارونه
با جیغ یکی در میان،
لابه لای کتاب ها نامحرم می زاید،
به تماشای توازن پاها و پستان هایت.
شب باتو آغاز می شود.
از دسته ی سیاه کارد
در ریز ریز نقش های قالی
درسیاه مشقِ موهای تو بر دیوار
و ردیف مورچه
برجنازه ای که در حیاط
ننو می بافد.
(...)
به فرانتس کافکا
در چشم ها انگشت تو می چرخانَدم،
یک بغل نی، شب پره
و کتابی که شش پا قدت است،
در میدان روزنامه می خوانی
چشم می گردانی در چراغ های خاموش
دندان هایت بال شبپره است
و یک ساعت زودتر ، جایی که روزنامه نمی خواندی، فواره ها
تو هنوز هیچ جا نیستی
با ردّّ پوست پرتقال برپاگرد
وخورشیدی که به پیراهن اَت دگمه می کنی.
در آینه ی قدی شش پا پله ها را از نرده سُرمی خوری
رد پوست پرتقال را از کفش ات می شویی
...
حالا کتاب هایت را با نی جلد می گیرم
ستاره ی فطبی را نشان می کنم
تا جای پوتین اَت را از شن ها درآورم.
(...)
قی می کنم،
و برگ گوشت ها
در خیابان گل می دهند
پشتم دست می کشی
سبک،
زیر نور چراغ وا می پرم،
قی می کنم، دمپایی، دمر،
پاهایم با دست های بی شمار.
نه !
(...)
یادم نمی رود که برای دوست داشتنت چه قدر بچه بودم
حالاآنقدر بزرگ شدم که نیامدنت رامی فهمم
(...)
فنجان قهوه را که بر گردانی
موهای مشگی
موهای کاملا مشکی
نمی دانم شبیه همین اسمهای یکد یگر بود
قبول دارم که بد جایی پیاده شدیم
قایق ایستاده بود
ماهی ها در آب نبودند
و همه چیز به انتهای کوچه شباهت داشت
به تمام زبان های زنده و مرده ی دنیا که دوستت دارم
که نتوانستم عاشقت نشوم
صبح علی الطلوع
با موهای مشگی
موهای کاملا مشکی
یادت باشد کسی مارا کنار باجه ندیده
وتمام پیاده روها که در ما پیاده می شدند
تاکید می کنم
زمین لیاقت نشستن تو را نداشت
(واین شامل فرض ها ونامه ها هم می شود)
سلام
سلام سبز دوست داشتنی
سلام مرا به نارنج های کوچه
برسانیدوازقول من متاسف باشید که به خود کشی فکر میکردم. واینکه نامه ام چیزهایی به یادت آورده مثلا اینکه 21 سالگی بدون چشمهای عسلی اصلا نمی چسبد که نتوانستم مثل تابلوهای بین راه سفر خوشی برای شما آرزو کنم .
(...)
نه !
نترس !
گفتم که باید کاسه ای زیر تفاهم قتل و قابیل باشد
خوابش را نمی دیدی
خدا هم دست روی دست گذاشته
وتا انقلاب مهدی
نه !
نترس !
شلیک نکن!
گفتم که خیلی چیز ها عوض شده
حتی این چاقوی دسته برنجی زنجان
نه!
نترس !
این چاقو با حروف دوازده مروارید
حتی دسته اش را نمی برد
گاهی مواقع دوش آب سرد مفید تر از رگبار است
برای گریه هم همیشه اتاقی هست
و یک صندلی خالی
که تعارف نشستن را پس می زند
لطفا در (درب) را
درها بسته باشند بسته ترند
برای غروب هم فکری میکنیم
فعلا نتایج را یادداشت کنید
رسینگ سانتاندرز 1 ناتینگهام فارست2
اف ث بارسلونا 2 اتلیتکو بیلبا ئو1
نمی توانستم مهربان نباشم
وقتی احتمال هر احتمالی قوت داشت .
باید از همه متشکر باشم
ازشما که دیازپام و مونتانا را در دسترس می گذارید
ازشما که نیم کتی در راهروی دادگاه خانواده تعبیه می کنید
ازشما که دخیل سبز مرا از سقا نپار پهنه کلا باز می کنید
ازاذان موذن زاده اردبیلی
واتوبوسهایی که تهران را به شمال و بالعکس می برند
(آخر همه دارند از فرار بر می گردند
حتی از ماهی قرمز وعروسک هم
از پشته پشته مادر و فداکاری
ازهرچه هرجا هربا
ازتمام هرهای دنیا.
(...)
چه فرق می کند
چه کسی پدرم را درآورده باشد
اصل مطلب این است که من
من عاشق نشدم تا خیابان های آمل یکدیگر راقطع کنند
وعقربه های ساعت
راستش را بخواهی
صبح که پاشدم
دیدم که نیستم
دیدم که دلم به دکمه ی پیراهنی گیر کرده
نمی تواند به ظرف های نشسته نگاه کند
نمی تواندهمین جور درخیال خودش شاعر نباشد
اصلا نمی تواند بعضی اسم ها را تکرارکند
وترا که مرتب گم می شوی
درخانه های قدیمی
که حوض ماهی دارند
ودق الباب زنانه/ مردانه
درفروشگاه هایی که بدون ما هم باز می مانند
فی البداهه بودنم روی دستم باد کرده
وکارم از دلتنگی ومحض رضای خدا
حتی ساعت از ساعت گذشته است
احتیاط اقوی این است
که بر سر دراین خانه بنویسید
مردی ، مردی
بنویسیدکه مردی در رگ های شما جریان دارد
ومی تواند ازتمام زن های دنیا
زن سبزه رورا
خواهم نوشت ....
به كجا مي رود
دستي كه تا سر حد امكان رشد كرده است
آيا دعوت به سر آغز را هيچ وقت شنيده بود ؟
به كساني فكر كرده
كه امكان عمل را از او گرفته اند
در او گوش ها يا چشم هايي هرچند مخفي وجود دارد ؟
به لحاظ بصري
دستي كه روزانه از جيب بيرون مي آوريم
با دستي كه از غيب مي آيد
چه شباهت هايي دارد ؟
دستي كه به حفره اي _ از هر نوع _ فرو مي رود
با خودش در لحظه ي قبل چه فرقي مي كند ؟
آيا واقعن يك دست بي صداست ؟
تو چقدر شبيه دستي هستي كه از ميان سلول هاي خاكستري مغز بيرون آمد
براي كش رفتن واقعيت .
به جرثقيل شباهت بيشتري دارد
يا به شاخه هايي كه به سمت نور مي روند ؟
رابطه ي او با اجزاي خودش ، في المثل با ناخن ها ، موها ، يا با مفاصل ،
با خط هايي كه معلوم نيست طبق چه اصولي پهن شده اند
كفش چگونه است ؟
تو به دلِ دست ها اعتقاد بيشتري داري
يا به كف آنها ؟
دستي دستي دارم غرق مي شود در كف بيني ام
اما شكر خدا دست هام ، دستمال هاي منند
يا حتي اين دستكش كه تازگي ها برايم خريده اي !
دست نزنيد
دست بزنيد به دست ديگرتان
دست ها عاشق تر از ما هستند
در دست تر و هم دست تر ازما .
با آن شكل هاي مختلفي مي سازيم
شكل مشت ، شكل اشاره ، يا شكل خداحافظ .
پس سلام
كجا مي روي با اين شكل دست هات ؟