رنگِ تمامِ صفحه ی کاغذ پریده شد!!!!!!!!!!
حالا فقط ما دو تا مانده ایم ... فقط من و تو ... آخرین سیگار ...
|
هر صلات ِ ظهر با عصاهای فرسوده ، سرو ُ دست می شکنیم بر سر ِ جایی بر ِ نیکمتی چوبین . جایی که با صدای زنگ گوشمان را به صدای اذان کر می کند ... |
|
مي يابم اش چون حكايتي چرب . برقي به رخسار وُ |
|
به خواب رو اين آسمان ِ هاشور خورده |
|
بر دار ِ آسمان نكبت .. |
|
خزه را مانـَد رنگی سیاه بر بستری که خشک - بر مُرده مرجان ِ |
|
پراکنده می چکد کاویخته بینم از آسمان |
|
ما را نه طنابی بود نه دستاویزی . چنین شد که پنداشتیم : قله نیز از میان رفته است . ... |
|
تاب نمی آورم دستان ِ آویزانت را ... ذبح کن این بی حوصلگی ِ فرتوت را . دیگر هر چه خدا گوسفند بفرستدت جوان یا پیر ذبح کن ! اگرچه عزیزش میداری ! |
| انگشت ِ اشاره ام را در دماغ ِ دراز ِ سر به زیـرت فرو می کردم و ُ گرم می شدم . امروز دماغت سر به بالا دارد و ُ سردم است . سرد همچو نگاه ِ تازه ات ... |
| زنگ می خورد در سری که لهیده و ُ افتاده زیر ِ پا : سیب ... تعارف ؟ ... آه ! که چه کردی پدر ؟! ... |
|
چراغ ِ بار انداز تبدیل به هاله ای نورانی شده که انگار آویخته از سقفی نامرئی به گمشده های بیابانی متروک ، راه ِ میهمانخانه ای صمیمی را نشان می دهد . زیر ِ لب می گوید :" اینطور نیست ..." مهِ غلیظ را به درون می کشد ، سنگینی ذراتی " غریبه از مه " را به نفسش فکر می کند و نمی داند با این سنگینی چه کند . در حین فکر کردن نفسش را نگه داشته است نا خود آگاه برای جبران ، نفسی عمیق می کشد و وهمی از بلعیدن ِ هوایی ناشناخته به اندیشه اش می آید . اولی چشم ها را بیرون می دهد ، بی صدا نگاهی می اندازد "آیا باید به دستی که از دست رفته است بگوییم دست ؟ " صدف ِ سفیدی روی بارانداز و در ملغمه ی روشنی ِ هاله ی ِ چراغ و مه و تاریکی ِ شب ، او را به سوی خود می کشد : می نشیند و نگاهش می کند . " تو اینجا چه می کنی ؟ " بر می خیزد ، با پا ضربه ای می زند و صدف به آب می رسد . دایره ای بر آب شکل می گیرد ، رفته رفته بزرگتر و بزرگتر و نهایتاً هیچ می گردد ... دومی که یک چشمش را ِ کودکانی قیچی به دست بریده اند راه می افتد و در مسیری همسو با اولی راهی دیگر را برای خود می پیماید و می سازد ... سومی از بالا به پایین سرازیر شده است ... در نور ِ صبح ردّ ِ براق ِ حلزون ها بر دیوار خزیدن ِ ثانیه های زمان ِ را برایش ترسیم می کنند در خطوطی راه راه ... |
|
می دانم چه اتفاقی افتاده . چند روز ِ دیگر به سن ِ خود یک شماره اضافه می کنم . لازم به تبریک نیست ... روزی که باید نیسـتـنم را به رخ ِ هر که بتواند بداند بکشم وُ باد را ترغیب به پخش ِ بوی ِ بدن ِ کافوری ام کنم . پرده های سفید دستهای سفید پودرهای سفید خوابی سفید و دروغ هایی خودمانی که سفیدند . میان ِ سفیدی ها به دنبال ِ دروغ یا میان ِ دروغها به دنبال ِ سفید ؟ ... و باد ... گاه در اختیار ِ خویش در می مانیم . دل در نبض زدن یا نزدن به اختیار نیست . می گویند بازاری هست که در آن دلهای مختار می فروشند . حکایت عوض می شود : باتری ِ قبلم را در می آورم لحظه ای می میرم و خود را و زیستـنم را ، به دست ِ دستان ماساژور ِ قلب می سپارم او برایم نبض می زند وُ من به خیال ِ زیستن پرده های سفید و دستها و لکه های نور را بر چهره ی خود احساس می کنم و شِکوه نمی کنم و همان لبخندهای نقاشی شده را تحویل می دهم . کتمان می کنم که می دانم در مرگی بی معنی فرو می روم . و حکایت اما همان قدیم است : اینبار هم باز در مرگهای بی معنی فرو می رویم ... باز هم نشانه هایی از آب – نه آن آبهای رود و دریا باز هم نشانه ای از آفتاب – نه آن آفتاب ِ مُسبب روز و تبخیر – نه آن زایش ِ ابر تجزیه می شویم به هر چیز که بتواند از اختیار بگوید و ُ بتوانند از آن در بازارها بگویند . در بازی ِ ما زایش ِ ابر هم به دست ِ آفتاب نیست ....!!! |
|
پراکنده می چکد کاویخته بینم از آسمان |
|
ما را نه طنابی بود نه دستاویزی . چنین شد که پنداشتیم : قله نیز از میان رفته است ! |
| حیران همچون گدایی کور که در مانده است در لمس و فهم ِ سکه های ریز ِ ضرب ِ امروز و ُ سکه های پهن و ُ بی بهای ضرب ِ دیروز ... |
|
نمی دانستیم جنگ می شود وگرنه ، هزار تومن ِ چهل سال ِ پیش که سهل است ، اگر برایم خانه هم می خریدی با موهای شانه کرده و ُ لپ های قرمز نمی آمدم روبروی ِ دوربینت تا انگشت بر لب بگذارم و به بدن های پاره پاره بگویم : |
|
مهِ عجیبی ست در فضایی به دور از آب و ارتفاعی نامعمول . از کجا آمده ؟ در فضای ِ تاریک ِ نیمه شب مراعت ِ دیگران را می کند زنگ نمی زند ، به سمت اتاقک نگهبانی هم نمی رود می شمارد : یک ، دو ، سه ، ... هشت ، نه به دشواری از پنجره ی نهم که می داند همیشه باز است وارد ساختمان می شود . عجیب بود ، چه سخت شده بالا آمدن از پنجره ای که همیشه با یک جست به تاقچه اش می رسیدم . شاید فکرم درگیر مه شده . نه کلیدی می زنم ، نه چراغی روشن می کنم . کبریت هم نمی کشد آن فندکی که همیشه در ته ِ جیبش هست را هم به حال خود می گذارد ظلمات را هم به حال خود می گذارد و دیگرانی که فکر می کند هستند ، و خیال می کند در خوابند و فکر می کند که نور ِ همین کبریت هم بیدارشان می کند ... گرسنه ام نمی دانم از کی ، چه روز ، چه وقت گرسنه ام انگار دستی می خواهد محتویات درونم را به پشتم بکشد به قصد غذا خوردن به سمت میز می رود . صندلی را در جایی که حدس می زنم پیدا می کنم و می نشیند . گرمای تنی که پیش از او بر صندلی نشسته بود را حس می کند . لحظه ای که می گذرد ، لرز خفیفی لحظه ای به تنش می افتد هر چه هست از همین مه است . غذایش را طبق عادت قبلی برایش نگه داشته اند از برق ِ قاشق بشقاب را هم پیدا می کند وُ همه را به سمت خود می کشد . قاشق ِ گرم را بر می دارد وُ در محتویات بشقاب هل می دهد و از وزنش حس می کند که می تواند چیزی بخورد قاشق بالا می رود در غذای بالا آمده نقطه ی سیاهی را می بیند که پلک می زند خیالاتی شده ام . می جَوَد و احساس می کند زبانش بدون اختیار او تکان می خورد بی هوا عُـق می زند موش خیسی از دهانش روی میز می افتد . .. گرچه دهانم را شسته ام اما باز حالم دارم به هم می خورد . هنوز لحظه ای که آن چشم ِ سیاه ِ پلک زن را دیدم جلوی چشمم است باور نمی کنم که چگونه میان ِ خیال و واقعیت فرقی نگذاشتم . در ِ اتاقها را یکی یکی باز می کند چراغها روشن اند کسی نخوابیده بر پیراهن ها لکه های خون ِ تازه برق می زند دخترکی با موهای بافته در حال ِ دویدن ، باقیمانده ی دُم ِ موشی که حتما به قدر ِ دهانش بوده را به دهان می کشد گرچه پنجره ها همه بسته اند اما مه اینجا غلیظ تر است آنقدر غلیظ که انگار نوری از میانش نمی گذرد به سمت ِ در ِ خروجی می رود نگهبان خوابیده و پای نیم جویده ی موش سیاهی که حتما به قدر ِ دهانش بوده را در دستانش نگه داشته است مه دورش می زند . می دوم . صدای نفسهایش که در صدای قدمهایش آمیخته اند تندتر می شود . انگار شرجی بالا می زند . عرق می ریزم . عرقی سرخ رنگ چون اسبی که برای رساندن خبر ِ واقعه ای عظیم راهی دشوار را دویده است انگار دوباره موش ِ خیس ِ قهوه ای رنگی را می بینم که از دهانی بیرون می افتد و با پای چپش گردن خونینش را می خاراند همزمان موش دیگری می آید و زخم اولی را لیس می زند دست ِ کوچکی می آید و هر دو را از زمین بر می دارد موشها جیغ می زنند در ِ دولنگه ی تازه روغن خورده باز می شود مه به بیرون پاشیده می شود دست کوچک موشهای نیمه جویده را به اتاق می اندازد و در ِ دو لنگه را می بندد چراغها خاموش می شوند همه ی پنجره ها جز نهمی قفل می شوند بشقابی جدید بر میز قرار می گیرد طوری که برق ِ قاشقش در تاریکی معلوم باشد ...
|
| دلم نوع دیگری از نوشتن را می خواهد که قصه اش طولانیست . آن که می خواهم دور از دسترس و این که می نویسم را کمتر می پسندم . گمان کنم همین قدر که نوشتم کافی باشد . اگر روزی دوباره نوشتم خبرتان می کنم . در این مدت به هر وبلاگی که سر زدم با اسم خودم نظر می گذارم . |
|
نشان ِ بارقه را میدانی ؟ در صبر میتوان به سکوت هم دل سپرد و خیال ، چون گلی که در بیابان بروید قدر می یابد ، آنچنان که جرعه ای شراب ، نزد ِ آنکه شش خط از قدح ِ لب پریده اش پُر است . در سکوت ، در خیال ، مورچه ای را از روی پیراهنم بر می دارم و رها می کنم بی اندیشه ای در باب ِ آنکه آیا این ارتفاع برایش زیاد است ، و یا آیا دست و پایی برایش می مانَـد اگر زیاد بوده باشد باران می بارد و هر قطره در سقوط به چیزی کشیده می شود ، بر چیزی پخش می شود ، و صدا می دهد آنگونه صدایی که باران می تواند بگوید بی به زمین آمدن آن صدا را نداشت . لحظه ای به آب دست می کشم می گویم : زهی وهم وُ حال ِ آن که می تواند با آب پاک شود ، گرچه در تصورم نگنجد . باران می بارد انگار می کنم کسی بر چهره ام می گرید . رعشه ی لمس ِ دوباره ، و باز و همواره : سکوت ِ بی جانب . دستی به سرم می کشم در انعکاس ِ آبهای به گودال نشسته چهره ای می بینم با برقی بر موهای خیس . |
|
چشمانش برقی زدند ، بعد از هشت سال پیدایش کرده بود . همانطور که تصور می کرد ، سراپا روشنی ، سراپا نور همچون آینه ای پاک . به سویش روان شد ، و خودش را می دید که به سوی خویش می دود . در اندیشه اش به این ذوق و انتخاب ِ دیرینه می بالید . اکنون که می دوید ، که می رسید تصویر ِ آنان که دیگر برایش نمی ارزیدند ، و دیگران که به کاری نمی آمدند ، پوزخند ِ پیروزمندی اش را مکید رسید روبرویش نفسی به درون داد و بازدمش را به پشت ِ سر ریخت لحظه ای اندیشید . آن آه ِ هشت ساله را در درون جستار کرد یافتش که هنوز داغ بود و حجیم . رفت روبرو و روبرو تر ایستاد آن آه ِ هشت ساله را تقدیم کرد . . . ناگهان ! دیگرش ندید ! نه نور ! نه روشنی ! تار شده بود ، و مبهم ، و محو ، و بی منظور ، و بی جانب ، و بی نشانه . تار شده بود همچون آینه ای سرد آنگاه که بازدمی گرم را بر جدار ِ بیرونی اش احساس کند ... |
|
با تن پوشی از پنبه زار های پر برکت ِترکیه رایحه ای از آزمایشگاه های عطر و ادکلن فرانسوی و موسیقی محلی که زمزمه می کنم به سراغت می آیم . تو سمورهای ِ بازیگوش ِآمریکایی بر دوش گاوهای خال دار ِ آرژانتینی زیر ِ پا رایحه ی آزمایشگاههای عطر و ادکلن ِ فرانسوی بر پشت ِ گوشها و گونه ها و زیر ِ گردن در میان ِصدای بلند ِ اپرای کارمن که از سیستم ِ تایوانی ات بلند است به سویم می آیی . بعد ، به همان آیین ِ آشنای آلامُد بعد انگار می کنیم که آشناییم ، که آجر های شیشه ای اش هم ناچار به کرایه ی لامپهای هالوژنی هستند . دشت ِ لاله های واژگون همینجاست .... باد ِ بی لهجه ای می وزد خشک می شویم و خشک تر ... |
|
مصداق یافتن یا پرواز نکردن را ، کسی به کسی نمی گوید . یک روز از حدود ِ روشن ِ کتابخانه می گذشتم لحظه های خیسی که ترا در پنجه می فشردند آمدند کنار ِ من ، تو دوباره زاده شدی و ذهن خالی شد . خروشیدی که : این یعنی حجابهای دریده و بختیاری ِ تو . من که به بختیاری ارادتی نداشته ام پوزخندم را می مکم و قطعه ای از کتابخانه را به تو می بخشم . جدی تر از هر انسان ِ بی صداقتی که رنگ می بازد شعورت را به کلمات پیوند می زنی مکر می کنی . اینک من می مانم در مقامی بعید ، از پریدن و مصداق یافتن ِ با تو . شرابی به کاسه می ریزم و سر می کشم . |
|
اگر که فکری باشد و تو مسافر باشی می شود دست به دستگیره هایش گرفت و به بیرون نگاه کرد و چیزی ندید می شود بر دستگیره ها حتی با انگشتان ضرب گرفت و نگاه را خیره به مناظر دوخت و باز هیچ چیز ندید . یا به صدای ترانه ای گوش سپرد و همزمان با همه ی حرفهای پیشین آبشار ِ کم صدای کنار ِ جاده را ندید سایبان ِ پلیس را فروشندگان ِ تمشک آن انار فروش ِ دوره گرد که به دنبال ِ الاغ آهسته میرود کارگران ِ سنگ چین پرچم های خطر گله ای در دور دست تابلوهای جاده باریک می شود . کیارستمی میگفت : اتاق خلوت پاک ِ سهراب همین است برای فکر . اینجا من اما پایین ِ آینه ای که چشمها و پیشانی ام را نمایان میکند الله ِ آویزانی میبینم که سر ِ هر پیچ و با هرترمز و تکان به زنجیر ِ بدلی ِ خود آویخته می ماند و تاب می خورد . |
|
در بستری که در ذهنم پهن شده بود - و سر تا سر ِ عکس و صدای ذوب آگینش ، آری این خوب است . یا اینکه همین همان است و بی آن نمی شود زیست ، حال آنکه بر آن بستر |
|
دست به سلول های خورشیدی آویخته ،
باز به تکرار ِ مداری غریب تن می دهد . نمی داند که در هر نفـَس چه به ریه فرو می کشد که بر ماهواره ای سرگردان در خلائی متراکم آویخته است . |
|
چند روزی که نبودم ، به جزیره ی خارک رفته بودم تا کاری نیمه تمام را به انجام برسانم . ...!!! |
|
نمی دانم چه حسی بهش دست می داد اما انگار چیزی احساس نمی کرد . هر چند که به روبرو نگاه می کردم همان تصویر ِ گنگ ِ سمت ِ چپم کافی بود تا حالم را به هم بزند . سرم را به راست چرخاندم . صورتم به کت راه راه مردی که کنارم ایستاده بود ساییده شد . زیر ِ لب چیزی گفتم ، او هم جوابی زیر ِ لب داد . شاید هر دو تعبیر کرده بودیم که کسی عذر خواسته و کسی بخشیده است . یک لحظه بعد از آنکه زیر ِ لب چیزی گفتم و او جوابی زیر ِ لب داد ، به اجبار ِ ساییده نشدن ِ صورتم به لباسش دوباره به روبرو نگاه می کنم . از همان تصویر ِ گنگ ِ سمت ِ چپم می بینمش که دوباره دارد تکه ای دیگر را می کَـنَد . بعد انگشت ِ اشاره اش را به دهان می بَرَد و جای زخمی را که کنده با آب ِ دهان خیس میکند . رو به چپ میکنم : قسمتهایی که پوسته ی روئیشان را کنده صورتی شده اند و دارند زیر ِ نور ِ آفتاب برق می زنند . |