این روزها فکر می کنم سیندرلا شده ام/نگاهم کنید...
پازل سیندرلا را می چیدم
و خودم را بغل کردم تا خیالم نپرد
...مثل الکل توی لیوان یک نفر..
شب
شاهزاده می شود توهم خواب هام
"بزرگ ترین اشتباه یک نجیب زاده
//بچه نهنگی که ماهی نشد...
رفت توی مغز ماهی کوچولوی ۱۵ ساله
شاید من...
خوردنم تنها راه رسیدن بود
"باور کنید...
قول داد خودش را هم بخورد ..
تا زودتر ابشش ها را به خدا پس بدهیم
بگذارید قبلش یک بار دیگر بچینم ..
ـ سیندرلا را...
- عروس خانوم بی سر و پا را..
//بر اساس خواب های اناستازیای بیچاره.../