دیگه بسمه شکستن !!!!
مجيدي ستاره اي ديگر
ژ

مواظب خودت باش
بدون با کی طرفی
می گن این می خواد به استقلال برگرده ( کسی که به خاطر این که به جاهای بالاتر برسه و بهترین تیم اسیا را ول کند برود بدرد باباش می خوره حالا این به کنار ولی بره پشت سر تیم استقلال حرف بزنه اینو نمی شه ازش گذشت . )
امیر خان وقتی از استقلال رفت خیلی حال کردی ؟ دل همه طرفداران استقلال رو شکوندی لیست بازیکنان استقلال رو ندادی و با این کارت استقلال نرفت اسیا . حال کردی ؟؟
حالا پشت پاشو بخور .
تو استقلال را به این روز کشوندی چرا ؟؟؟ هان ؟
تو به چه حق پشت ناصر خان حجازی حرف می زنی ؟؟؟
تو سه سال فرصت گرفتی از استقلال این همه خون به دل استقلال کردی بس نبود که الان دوباره شروع کردی ؟
بای


مگر من کور بودم !!!!!!

همه چیز از من شروع می شود...



مناجات
مغموم
خدایا عذر می خواهم از ین که در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدایا آنچه که می گویم از قلبم می جوشد و از روحم لبریز می شود. خدایا دل شکسته ام، ظلم زدام، از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مایوسم،در مقابل آیندهای تیره و مبهخم و تاریک فرو رفته ام، تنها تو را می شناسم، تنها به سوی تو می آیم، تنها با تو راز و نیاز میکنم .




خدایا فقط تو
هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد ، تو او را خراب کردی ، خدایا ، به هر که و به هر چه دل بستم ، تو دلم را شکستی ، عشق هر کسی را که به دل گرفتم ، تو قرار از من گرفتی ، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندمرا آرامش دهم ، در سایه امیدی و به خاطر آرزویی ، برای دلم امنیتی به وجود آوردم، تو یکباره همه را برهم زدی و در طوفانهای وحشت زای حوادث رهایم کردی ، تا هیچ آرزویی در دل نپرورمو هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا کسی امید نبندم وجز در سایه توکل به تو ، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم.


همیشه
همیشه در ختوت شبهای تار، با او راز و نیاز می کنم. همیشه دلم از شور عشقش می سوزد ، می تپد و می لرزد...
همیشه به سوی او میروم و هدف حیاتم ، اوست. اما ، اما هیچ گاه رودررو و بی پرده در مقابل او ننشسته ام . گویی می ترسم از شدت نورش کور شوم . هراس دارم از جلال کبریایی اش محو گردم . شرم دارم که در مقابلش بنشینم و در دلم و جانم چیز دیگری جز او وجود داشته باشد . او را خیلی دوست دارم. او خدای من است ، محرم راز و نیاز من است . همدم شبهای تار من است . تنها کسی است که هرگز مرا ترک نکرده است و من ... .









برد با کیست؟
مرا ديوانه ای بدنام گفتند...
نمی دانم چه می خواهم خدايا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گريزم
به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگی ها
به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
بظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پيرايه بستند
از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من، ای دل ديوانه من
كه می سوزی ازين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدارا، بس كن اين ديوانگی ها
فروغ فرخ زاد...


وقتی که تو دل سنگت پر از رنگ و ریاست
وقتی یک بار نشد تا سر حرفات بمونی
نمی تونم ، نمی خوام که با تو هم صدا بشم
نمی تونم ، نمی خوام حرفاتو باور بکنم
اگه من می خوام برم امروز و تنهات بذارم
ولی من هرگز نخواستم که فراموشت کنم
صدای تیک تیک ساعت میگه وقت رفتنه


خدا با ما حرف میزند؟
يک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس
شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و
اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب
از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟
"
بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه
و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این
پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا
آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف
خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع
به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم
حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم
کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد
ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد
تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می
گوید: " آیا خدا تو هستی؟ " چونکه جوابی نمی گیرد
شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره
همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به
یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای
اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص
دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او
حرف میزد.
او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی
من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت
نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده
استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری
شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.
وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را
در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد
که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان
احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود
پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود
و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می
کنم. "
وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا
بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت
به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری
بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم
نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشترچراغهای
خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه
روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت.
خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد
آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند. او
در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر
الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی
میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم. "
بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه
خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی
در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب
نداد من فوراً از آنجا میرم. "
او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در
را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و
گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد
جوان فرار کند در باز شد. مردی با شلوار جین و تی
شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده
بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در
خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می
خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت:
"براتون شیر آوردم. " آن مرد شیر را گرفت و سریع
داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به
آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام
گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.
مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده
بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت
کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر
نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده
بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که
چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم." همسرش نیز از
آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای
بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟
"
مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون
آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد
گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش
سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها
جواب می دهد.
این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای
ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر
خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم. لطفاً
گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت
بگیرید )


پيداست هنوز شقايق نشدي
... زنداني زندان دقايق نشدي
... وقتي که مرا از دل خود مي راني
... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي
... زرد است که لبريز حقايق شده است
...تلخ است که با درد موافق شده است
... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي
... پاييز بهاريست که عاشق شده است

Omid KurDiSh

ما رو باش سپردیمش دل و چشمامونو به کی
اون که به زندگی میگه ، نمایش عروسکی
با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم

از لحظه های افسرده تنهايی می گريزم و در ابتدای خيابان عشق چشمان پر انتظارت را به دستان صميميت می دوزم
حالا تو آمده ای و تنهايی من از تپش حضور تو شکسته است
تو آمده ای و با آمدنت آرزوهايم راکه چونان پرنده ای درقفس نااميدی زندانی بودند، پروازداده ای
ای آزاده بهارآلود
من زيباترين شعرعشق را از چشمان تو می خوانم
آمدنت بهانه ای شد برای اينکه مرواريد های کوچک اشکم را چون دسته گلی برای تو بريزم و
نامت را در غزل های سبزم جاری کنم
ای زيباترين شعر عشق باآمدنت بهار می رويد و
فصل زيبای گل به شکوه عظمتت سجده می کند

افسوس که تنه باد سرنوشت درختی را که بر آن آشيانه داشتم از جا کند چه طاقت فرسا و چه غم انگيز
غم دوريت باورم نميشود روز جدايی فرا ميرسد
دوستی شاخه گلی است که وقتی به آن نرسيم پژمرده ميشود
دوستیدريايی است که به شوق خروشيدن پرواز ميکند


مردم شرور شرورانه عشق مي ورزند
مردم بي رحم با خشونت ،مردم ضعيف از سر ضعف
مردم نادان ابلهانه
اما عشق آزادمردان هيچ گاه بي خطر نيست،
در اين عشق هديه اي براي معشوق وجود ندارد
و عاشق خود مالك هديه عشق خويش است
و معشوق در پرتو نگاه دروني عاشق
كاهيده مي شود
از توان مي افتد
و مي پژمرد.
یه روزخورشید به من گفت بیا پیشم
آنقدر به هم نگاه کردیم تا من پیش اون رفتم
رفتم روی یه تیکه ابر نشستم
یه دفعه یه قطره بارون رو دیدم
سعی کردم برم پیشش ولی نشد
تا اومدم بگیرمش خوردیم به هم بارون گرفت
شدیم جدا از دل هم ........
الان اون یه جاست و من یه جا










از غم عشق چه مي بايد كرد ؟
به دمي
ديداري
مي توان راضي شد
به تمناي نگاهي
ميتوان
تشنه جانبازي شد
مي توان دل خوش كرد
به كلامي كه شنيد
از دو خط نامه سرد
مي توان داغ شد و
شعله كشيد
از جهنم گذري كرد
و گذشت
به گذرگاه رسيد
به گذرگاه تباهي
به جنون
و از عطش فرياد زد
آخرين عشق كجابود
كه در فصل خزان دل ما آمد و گل كرد ؟
آخرين عشق كجا بود
كه در غروب ما تازه طلوع كرد ؟
و ايا اين
خاتمه تازه اوست ؟
اخرين عشق كجا بود
كه امروز عيان شد ؟
اين راز دل مارا
اين راز دل مارا
چه راحت بيان شد
از عشق چه دارم من ؟
از عشق چه دارم من امروز عصاي دست
افسوس و صد افسوس
يك بار دگر بن بست
اي عاشق در انتظار چه نشستي ؟
در انتظار بادهاي پاييزي
بارانهاي بهاري
برگهاي زرد
و يا
شكوفه هاي ارغواني ؟
در انتظار كدامي ؟
انتظار بيهوده است
پنجره را باز كن
جدار را بشكن
غبار را بشوي
و خاطره را
به خاطره ها بسپار
تا پايان
پايانها مانده
اين است زندگي
اين است روزگار
...


چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت:فقط امروز
برای مدت زیادی از برم می روی بگو که دوستت دارم به چشمانش
خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه ای
زدم اما نگفتم که دوستش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال
شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را بر روی سینه ام فشرد و
گفت امروز بگو دوستم داری دستهای سفیدو بلندش راگرفتم اما باز
نگفتم که دوستش دارم.ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چندشاخه
گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم
به من گفت:بگو که دوستم داری می ترسم که دیگر هیچوقت این کلمه
را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم. وقتی که آن
روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده و حیران
پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم فریاد زدم :
به خدا دوستت دارم اما... 


یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم،وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

كاش مي شد نغمه ياران شنيد
كاش مي شد شور و مستي را چشيد
كاش مي شد بانگاهش تر شويم
كاش مي شد ناز او را هي كشيد
كاش مي شد عشوه معشوق ديد
كاش مي شد رنج عشقش را كشيد
كاش مي شد همچو باران در كوير
با دل و جانش تمنا را كشيد
كاش مي شد با لبانش يار بود
كاش مي شد نوش دارو را چشيد
كاش مي شد همراه حرف دلش

كاش مي شد با دل او زار گريست
كاش مي شد غرق خواهش مي شديم
كاش مي شد هق هق عاشق نشيد
كاش مي شد با صدايش مست شد
كاش مي شد با حضورش سبز شد
كاش مي شد در دلش غوغا بريخت
كاش مي شد با لب حسرت گريست
كاش مي شد همچون سياوش بود زار
كاش مي شد نغمه هايش را شنيد









و شاید یک لحظه ی دیگر ببارم
