تبليغاتX
روی رد رویاها...

دیگه بسمه شکستن !!!!

                

                

مجيدي ستاره اي ديگر

لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

ژ

 

علیرضا منصوریان

پیروز قربانی

مجتبی جباری

مهدي اميرابادي

 

مواظب خودت باش

 بدون با کی طرفی

 

می گن این می خواد به استقلال برگرده ( کسی که به خاطر این که به جاهای بالاتر برسه و بهترین تیم اسیا را ول کند برود بدرد باباش می خوره حالا این به کنار ولی بره پشت سر تیم استقلال حرف بزنه اینو نمی شه ازش گذشت . )

امیر خان وقتی از استقلال رفت خیلی حال کردی ؟ دل همه طرفداران استقلال رو شکوندی لیست بازیکنان استقلال رو ندادی و با این کارت استقلال نرفت اسیا . حال کردی ؟؟

حالا پشت پاشو بخور .

تو استقلال را به این روز کشوندی چرا ؟؟؟ هان ؟

تو به چه حق پشت ناصر خان حجازی حرف می زنی ؟؟؟

تو سه سال فرصت گرفتی از استقلال این همه خون به دل استقلال کردی بس نبود که الان دوباره شروع کردی ؟

بای

 

     احترام بگذارید

      

 

لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

مگر من کور بودم !!!!!!

لينك ثابت| نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

همه چیز از من شروع می شود...

 
 
همه چیز از من شروع می شود
 
             از حسی بیهوده
                      از لبخندی وسوسه انگیز
             و از امیدی پوچ ...
                            همیشه از من شروع می شود
                             از غبار روبی صندوقی کهنه
                           از روشن کردن شمعی نیمه سوخته
                                  و از حبابی بر آب نشسته ...
 
 
 
  
                         همه چیز با تو تمام می شود
                         با خیالی پیش تو مانده
         با غروری در هم شکسته
                          و با دربی همیشه بسته ...
همیشه با تو تمام می شود
  با زورقی بر گل نشسته
           با دلی از غم شکسته
        و با کلامی در سینه دفن شده ...
                              همه چیز با تو تمام می شود
                               همیشه بی تو تمام می شود
 
 

 

 

                                         مناجات

 

                                         مغموم

خدایا عذر می خواهم از ین که در مقابل  تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب   می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدایا آنچه که می گویم از قلبم می جوشد و از روحم لبریز می شود. خدایا دل شکسته ام، ظلم زدام، از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت  مایوسم،در مقابل آیندهای تیره و مبهخم و تاریک فرو رفته ام، تنها تو را می شناسم، تنها به سوی تو می آیم، تنها با تو راز و نیاز میکنم  .

 

 

 

خدایا فقط تو

 

هرگاه دلم رفت تا محبت  کسی را به دل بگیرد ، تو او را خراب کردی ، خدایا ، به هر که و به هر چه دل بستم ، تو دلم را شکستی ، عشق هر کسی را که به دل گرفتم ، تو قرار از من گرفتی ، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندمرا آرامش دهم ، در سایه امیدی و به خاطر آرزویی ، برای دلم امنیتی به وجود آوردم، تو یکباره همه را برهم زدی و در طوفانهای وحشت زای حوادث رهایم کردی ، تا هیچ آرزویی در دل نپرورمو هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا کسی امید نبندم وجز در سایه توکل به تو ، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم.

 

 

همیشه

 

همیشه در ختوت شبهای تار، با او راز و نیاز می کنم. همیشه دلم از شور عشقش می سوزد ، می تپد و می لرزد...

همیشه به سوی او میروم و هدف حیاتم ، اوست. اما ، اما هیچ گاه رودررو و بی پرده در مقابل او ننشسته ام . گویی می ترسم از شدت نورش کور شوم . هراس دارم از جلال کبریایی اش محو گردم . شرم دارم که در مقابلش بنشینم و در دلم و جانم چیز دیگری جز او وجود داشته باشد . او را خیلی دوست دارم. او خدای من است ، محرم راز و نیاز من است . همدم شبهای تار من است . تنها کسی است که هرگز مرا ترک نکرده است و من ... .

 

 

کوچه
 
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
 
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید؛
 
یکی اومده به خــــــوابم آتــــیشی انداخته جونم
 
یکی که دلش سفیده تو نگاش عشقو می خونم
 
کاش بمونه توی قلبـــــــم تا همــــیشه در کنارم
 
نمی خوام چشـــــمی ببینه تا نـــظر بشه خیالم
 
به کسی چیزی نمــــــی گم تا بمونه توی خوابم
 
می خوام دردمــــــو بدونه تــــــا بشه محرم رازم
 
می شه حرفا رو بهش گــــفت تـوی تنهایی ذهنم
 
آره اون می مــــونه پیشم همه جـا حتی تو قلب
 
 
از آتش پرسیدم محبت چیست؟          گفت از من سوزانتر است
 
از گل پرسیدم محبت چیست؟            گفت از من زیباتر است
 
از شمع پرسیدم محبت چیست؟         گفت از من عاشق تر است.
 
از خودش پرسیدم تو کیستی؟          گفت نگاهی بیش نیستم
 
 

برد با کیست؟

 

 
سرو می نازید و می بالید سخت:
 
«از من آیا هست زیبا تر درخت؟
 
                                    برد با من نیست آیا ؟                 من پرند نوبهاری بی خزانم در براست!»
 
 
گل، به او خندید و گفت:
 
«از تو زیباتر منم ، کز رنگ و بوی تاج نازم بر سراست!»
 
 
چهره نرگس به خودخواهی شکفت،
 
       چشم بر یاران خام اندیش ، گفت:
 
«دست تان خالی است در آنجا که من ، دامنم سرشار از گنج زر است!»
 
 
ارغوان آتشین رخسار گفت:
 
                                    «برد با همتای روی دلبر است!»  
 
لاله ها مستانه رقصیدند،
 
                              یعنی :«غافلید!
 
                                          در جهانی اینچنین ناپایدار،
 
                                  برد با آنکس که چون ما سرخوشان ، تا نفس دارد به دست ساغر  است!»   
 
پای دیواری ، درون یک اجاق،
 
کنده ای می سوخت ، در آن سوی باغ،
 
باغبان پیر را با شعله ها
 
رمز و رازی بود ، سرجنباند و گفت:
 
                                             « برد با خاکستر است»
 
..... برد با او بود یا نه،
 
                             روز دیگر بامداد،
 
                                                     توده خاکستری را
 
                                                                             هر طرف می برد باد!!
 
 
   
 
لينك ثابت| نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

مرا ديوانه ای بدنام گفتند...

 

 

نمی دانم چه می خواهم خدايا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من

چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان می گريزم

به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگی ها

به بيمار دل خود می دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من

بظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پيرايه بستند

از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند

برويم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه ای بدنام گفتند

دل من، ای دل ديوانه من

كه می سوزی ازين بيگانگی ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد

خدارا، بس كن اين ديوانگی ها

 فروغ فرخ زاد...

 

  

http://sweetscentoflove.blogfa.com/وقتی که تو دل سنگت پر از رنگ و ریاست
وقتی که ساز صداقتت همیشه بی صداستhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/وقتی یک بار نشد تا سر حرفات بمونی
نتونستی قدر عشق بی ریا رو بدونیhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/نمی تونم ، نمی خوام که با تو هم صدا بشم
من به خاطر خودت از تو باید جدا بشمhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/نمی تونم ، نمی خوام حرفاتو باور بکنم
قصه ی دروغ احساستو از بر بکنمhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/اگه من می خوام برم امروز و تنهات بذارم
واسه اینه که خودت رو به تماشات بذارمhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/ولی من هرگز نخواستم که فراموشت کنم
مثل اسمون بی ستاره خاموشت کنمhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/صدای تیک تیک ساعت میگه وقت رفتنه
لحظه جدایی و خدافظی رو گفتنهhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/

خدا با ما حرف میزند؟

يک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس 
     شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و
     اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب
     از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟
"
      بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه
     و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این
     پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا
     آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
      حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف
     خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع
     به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم
     حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم
     کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
     
     همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد
     ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد
     تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می
     گوید: " آیا خدا تو هستی؟ " چونکه جوابی نمی گیرد
     شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره
     همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به
     یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای
     اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص
     دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او
     حرف میزد.
     او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی
     من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت
     نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده
     استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری
     شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.
      وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را
     در خود حس ک
رد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد
     که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان
     احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود
     پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود
     و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا
اینکار را هم می
     کنم. "
     وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا
     بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت
     به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری
     بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم
     نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشترچراغهای
     خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
     او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه
     روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت.
     خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد
     آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند. او
     در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
     " خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر
     الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی
     میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم. "
     بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه
     خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی
     در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب
     نداد من فوراً از آنجا میرم. "
     او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در
     را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و
     گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد
     جوان فرار کند در باز شد.  مردی با شلوار جین و تی
     شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده
     بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در
     خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می
     خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت:
     "براتون شیر آوردم. "  آن مرد شیر را گرفت و سریع
     داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به
     آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام
     گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.
     مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده
     بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت
     کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر
     نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده
     بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که
     چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم." همسرش نیز از
     آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای
     بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟
"
     مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون
     آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد
     گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش
     سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها
     جواب می دهد.
     این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای
     ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر
     خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم. لطفاً
     گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت
     بگیرید  )

 

 

آشنایان درگاه خداوند ،قلب های خود را به سوی شیرینی عشق سوق میدهند.
آرام باشید و بگذارید آرامش الهی در شما جریان یابد!فقط هنگامی روح به آرامش
 می رسد که انسان کارهایی بر اساس حقیقت انجام دهد و
 جسم و ذهن او نیروی صبر و شکیبایی داشته باشد.



 

پيداست هنوز شقايق نشدي
 ... زنداني زندان دقايق نشدي
 ... وقتي که مرا از دل خود مي راني
 ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي
 ... زرد است که لبريز حقايق شده است
 ...تلخ است که با درد موافق شده است
 ... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي
... پاييز بهاريست که عاشق شده است

 
                                     نم نم باران چشمان تر بنفشه را دل داری داد و گفت
  چرا می ترسی مگر آسمان دل ندارد که عاشق باشد
  بنفشه بغض سکوتش شکست
  و گفت آسمان دلدار ندارد که عاشق باشد
  شمع گریست و سوسن خندید و گفت
  چرا می ترسی مگر پروانه دل ندارد که عاشق باشد
  شمع سکوت شعله ور شدن را شکست و گفت
  پروانه دل دار ندارد که عاشق باشد
  پرنده گریست و یاس خندید و گفت
  چرا می ترسی  مگر انسان دل ندارد که عاشق باشد
  پرنده سکوت پرواز را شکست و گفت
  انسان دل دار دارد
  انسان خداوند را دارد
  اما تنها اوست که می ترسد عاشق باشد
  چون عشق ندیده و معنایش را هم نفهمیده است
  انسان  ... انسان می ترسد عاشق باشد
 
Omid KurDiSh
 
 

 

ما رو باش سپردیمش دل و چشمامونو به کی

اون که به زندگی میگه ، نمایش عروسکی

با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم

تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم

از لحظه های افسرده تنهايی می گريزم و در ابتدای خيابان عشق چشمان پر انتظارت را به دستان صميميت می دوزم
حالا تو آمده ای و تنهايی من از تپش حضور تو شکسته است
تو آمده ای و با آمدنت آرزوهايم راکه چونان پرنده ای درقفس نااميدی زندانی بودند، پروازداده ای
ای آزاده بهارآلود
من زيباترين شعرعشق را از چشمان تو می خوانم
آمدنت بهانه ای شد برای اينکه مرواريد های کوچک اشکم را چون دسته گلی برای تو بريزم و
نامت را در غزل های سبزم جاری کنم
ای زيباترين شعر عشق باآمدنت بهار می رويد و
فصل زيبای گل به شکوه عظمتت سجده می کند

افسوس که تنه باد سرنوشت درختی را که بر آن آشيانه داشتم از جا کند چه طاقت فرسا و چه غم انگيز
غم دوريت باورم نميشود روز جدايی فرا ميرسد
دوستی شاخه گلی است که وقتی به آن نرسيم پژمرده ميشود
دوستی‌دريايی است که به شوق خروشيدن پرواز ميکند

 مردم شرور شرورانه عشق مي ورزند                                              
 مردم بي رحم با خشونت ،مردم ضعيف از سر ضعف
مردم نادان ابلهانه
اما عشق آزادمردان هيچ گاه بي خطر نيست،
در اين عشق هديه اي براي معشوق وجود ندارد
و عاشق خود مالك هديه عشق خويش است
و معشوق در پرتو نگاه دروني عاشق
 كاهيده مي شود
 از توان مي افتد
و مي پژمرد.



یه روزخورشید به من گفت بیا پیشم
آنقدر به هم نگاه کردیم تا من پیش اون رفتم
رفتم روی یه تیکه ابر نشستم
یه دفعه یه قطره بارون رو دیدم
سعی کردم برم پیشش ولی نشد
تا اومدم بگیرمش خوردیم به هم بارون گرفت
شدیم جدا از دل هم ........
الان اون یه جاست و من یه جا


 

از غم عشق چه مي بايد كرد ؟
به دمي
ديداري
مي توان راضي شد
به تمناي نگاهي
ميتوان
تشنه جانبازي شد
مي توان دل خوش كرد
به كلامي كه شنيد
از دو خط نامه سرد
مي توان داغ شد و
شعله كشيد
از جهنم گذري كرد
و گذشت
به گذرگاه رسيد
به گذرگاه تباهي
به جنون
و از عطش فرياد زد
آخرين عشق كجابود
كه در فصل خزان دل ما آمد و گل كرد ؟
آخرين عشق كجا بود
كه در غروب ما تازه طلوع كرد ؟
و ايا اين
خاتمه تازه اوست ؟
اخرين عشق كجا بود
كه امروز عيان شد ؟
اين راز دل مارا
اين راز دل مارا
چه راحت بيان شد
از عشق چه دارم من ؟
از عشق چه دارم من امروز عصاي دست
افسوس و صد افسوس
يك بار دگر بن بست
اي عاشق در انتظار چه نشستي ؟
در انتظار بادهاي پاييزي
بارانهاي بهاري
برگهاي زرد
و يا
شكوفه هاي ارغواني ؟
در انتظار كدامي ؟
انتظار بيهوده است
پنجره را باز كن
جدار را بشكن
غبار را بشوي
و خاطره را
به خاطره ها بسپار
تا پايان
پايانها مانده
اين است زندگي
اين است روزگار
...

 

چشم‌هايت
دوست من
پنجره‌هاي روحت هستند.
در آنها به تماشا می نشينم
اندوهت را
زنده بودنت را
خستگيت را
اشتياقت به عشق را
وفادار‌يت را
هراست را
اميدت را
خوشي زندگيت را
چشم‌هايت
دوست من
پنجره‌هاي روحت هستند
در نگاهت
كشف مي‌كنم
تو را .
 
.;.مارگوت بيكل .;.
 
 
                                  
 
               كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اي از نام تو بود .كاش در شهر خاطراتم خانه ات ويران ميشد
وكاش پاسبان چشمانم وقتي كه چشمانت با نگاهي نگاهم را دزديد ،در خواب نبود
كاش عطر حضورت را به نبض روح من نمي پاشيدي و من فراموش مي كردم
رايحه ي خوش با من بودنت را.
كاش با اسب نگاهت جاده هاي خاكي دلم را نمي تاختي و گرد و غبار رفتنت بر چشمانم اوار نمي شد..
و كاش هر گاه به ماه اسمانت مي نگري مرا ميان هر انچه از من به ياد مي اوري ، پيدا كني
افسوس كه نه تو مرا به ياد مي اوري ونه من تو را از ياد مي برم
اگرچه ارزو داشتم كاش هرگز نمي ديدم ترا
          

 
 
 

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت:فقط امروز
برای مدت زیادی از برم می روی بگو که دوستت دارم به چشمانش
خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه ای
زدم اما نگفتم که دوستش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال
شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را بر روی سینه ام فشرد و
گفت امروز بگو دوستم داری دستهای سفیدو بلندش راگرفتم اما باز
نگفتم که دوستش دارم.ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چندشاخه
گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم
به من گفت:بگو که دوستم داری می ترسم که دیگر هیچوقت این کلمه
را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم. وقتی که آن
روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده و حیران
پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم فریاد زدم :
به خدا دوستت دارم اما...

 من به درماندگي صخره و سنگ

من به آوارگي ابر و نسيم

من به سرگشتگي آهوي دشت

من به تنهايي خود مي ميرم

من در اين شب كه بلندست

               به اندازه حسرت زدگي

گيسوان تو به يادم مي آيند

من در اين شب كه بلندست

     به اندازه حسرت زدگي

شعر چشمان تو را مي خوانم
 
       عشق يعني سخن از زخم شقايق گفتن حرفي از جنس زمان با دل عاشق گفتن

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم،وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

        ************
به شانه ام زدی تا تنهاییم را تکانده باشی  به چه دل خوش کرده ای؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟؟؟؟؟
        ************
دوری عشق های کوچک را از بین می برد ولی به عشق های بزرگ عظمت میدهد مثل باد که یه شمع را خاموش ولی شعله های آتش را بزرگ تر می کن

 

كاش مي شد نغمه ياران شنيد
كاش مي شد شور و مستي را چشيد
كاش مي شد بانگاهش تر شويم
كاش مي شد ناز او را هي كشيد
كاش مي شد عشوه معشوق ديد
كاش مي شد رنج عشقش را كشيد
كاش مي شد همچو باران در كوير
با دل و جانش تمنا را كشيد
كاش مي شد با لبانش يار بود
كاش مي شد نوش دارو را چشيد
كاش مي شد همراه حرف دلش

كاش مي شد با دل او زار گريست
كاش مي شد غرق خواهش مي شديم
كاش مي شد هق هق عاشق نشيد
كاش مي شد با صدايش مست شد
كاش مي شد با حضورش سبز شد
كاش مي شد در دلش غوغا بريخت
كاش مي شد با لب حسرت گريست
كاش مي شد همچون سياوش بود زار
كاش مي شد نغمه هايش را شنيد
 

 

 

 

مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل می شوند
مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبدیل می شوند.
مراقب کردارت باش آنها به عادت تبدیل می شوند.
مراقب عادتت باش آنها به شخصیت تبدیل می شوند.  
مراقب شخصیتت باش آنها سر نوشت خواهند ش
 
گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست.

من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی ,
و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام .
من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام
 محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است...
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم به وسعت ندانسته هايم
و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است
مثل انتهای خواسته های بی انتهای من اطرافم را آدم ها گرفته اند
 که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه ,
بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند
 و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب
زمزمه می کنند : چه هوای خوبی!!!!
 
در آن روزی که از این دنیا بروم در آرزوی رسیدن به تو خواهم بودو بدا ن امید میمیرم که خاک درگاه  تو باشم در روز رستاخیز هنگامی که زیبا رویان هر روی جهان جمع شده اند  نگاه من تنها بسوی توست و بنده چهره تو هستم اگر هزار سال در گور بخوابم حتی در گور هم آرزوی رسیدن به تو را دارم و بدان امید میمیرم من شراب بهشتی را از دست ساقی بهشتی نمی نوشم چون من نیازی به شراب ندارم چون مست بوی تو هستم
 

 
گاهی حرفی نداری برای گفتن.. گاهی دست هایت خالیست ،هم برا ی نوشتن و هم
برای پدید آوردن چند شکل روی کاغذ.

حرفهایت در هم و بر هم می شوند.
 شکل هایت نا مفهوم ! حتی خودت درک نمی کنی حرف ها ونقاشی هایت را ....

 اما احساس می کنی که نمی توانی نفس عمیق بکشی..!!
 نمی توانی به هر پدیده ای لبخند بزنی.

نسبت به همه چیز بی توجه هستی نسبت به آدمی که وقتی راه میروی به تو تنه می زند ،
نسبت به کسی که اخم هایت رامسخره می کند....
فکر می کنی که اگر لال بودی اما حرفی داشتی برای گفتن بهتر بود
دلت می خواهد غمی که بی دلیل چنبره زده است رو قلب بکنی و دور بیاندازیش ..!!!! 
 
                                    زندگی سر گذشت در گذشت آرزوهاست   
  
                                               ****
 
                               به دریا شکوه بردم از شب دشت
 
                               وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت
 
                             به هر موجی که می گفتم غم خویش 
 
                            سری می زد به سنگ و باز می گشت
 
                                                                                                                 
 
لينك ثابت| نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

و شاید یک لحظه ی دیگر ببارم

پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
 بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
 کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
 چیز بنویسد
 به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
 که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
 دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
 صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
 هیجان ها را پرواز دهیم
 روی ادرک  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
 نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
 که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

               

سهراب سپهری-***راز گل سرخ***

لينك ثابت| نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |