تبليغاتX
blogers
روی رد رؤیاها

ازنتهائی ها ...

به شاعری که اهل وداع با خودش بود و ، گاه پشت " چهره ها " را می دید ...

 

دیگر نه شب

نه روز

مجال نمی دهد این گفتار

ساعتی نیست مرا

بی گذار از تو

تمام ورق های سپید را گرد آورید ...!

 

 

آشنائی من و تو ،

یکی شراره ی مختصر بود

که در تکاتاک ثانیه شمار

ساعت مچی تو

به گذشته پیوست ...

آشنائی من و تو ،

یکی ترانه ی دلنشین بود

که در کوتاهتر صفحه ی مدور

دور می زد

و چه زود

به خش خش خوره وار تنهائی

منتهی شد ...

آشنائی من و تو ،

یکی باران اندک بود

که خواب پنجره ی اتاق

هیچ شاعری را نیاشوفت ...

آشنائی من و تو ،

یکی کودک حرف نشنو بود

که آخرش زیر چهار چرخه رفت

و شوخ و شنگیش را

به بادها بخشید ...

آشنائی من و تو ،

یکی پرنده ی کور بود

که هی به در و دیوار می خورد

و دست آخر

در هزار توهای وحشت

گم شد ...

آشنائی من و تو ،

یکی نسیم فرحبخش بود

که هنوز

نرسیده به موعود

از پای و پویه افتاد ...

آشنائی من و تو ،

یکی ستاره ی بی تملک بود

که شهاب شرزه ی غفلت

او را به هزار تکه ی ناچیز

تجزیه کرد ...

آشنائی من و تو

در آغاز روئیدن ها مرد

و بر لبهای بر آماسیده مان ماند

که نجوا کنم :

               بنفشه شکفت در صدایت

                                     گناهت این ...!

 

اسفند ۱۳۸۷ - اهـــــــواز



 
نگاشته شده به قلم " فواد سلمانی زاده " |

طرح ...

 

شعر واره هائی هرچند کال و بی سرزمین ،  به جا مانده از ایام بی قراری سربازی با دلی همیشه تنگ و خاطری سراسر مخدوش ...

 

 

 ۱)

این چند خط رویای دست و پا شکسته

این همه توضیح نمی خواهد :

یکی بود ...

        تو نبودی ...

تنهائی اش را

از آن بالا

قل می داد به سمت رویاهام

                             فقط همین و

کلاغی که نمی دانم

پیش از آنکه بیدار شوم

          به خانه اش می رسد یا نه ؟!


۲)

روز باشد یا شب

قصه را همین جا تمام کن !

این کلاغ

به خانه اش برسد یا نه

به حال تو مگر فرقی هم می کند ؟

توئی که

فقط چسبیده ای به یک بود و

 نبود من یکی

اصلا برایت اهمیتی ندارد ؟!


۳ )

باید می دانستم

سرانجام

تو را

از اینجا خواهد برد

این جاده

که زیر پای " تو " نشسته بود ...


۴ )

به مادرم و مهربانی ی همیشه اش ...

 

از همین گوشه

که من نامش را

اول جهان می گذارم

تا تو

که نمی دانم کجای جهان ایستاده ای

فاصله

 خوابی است

که من آن را

" شعر " می نویسم ...!


۵ )

آلبوم را ورق می زنم

شاید

شباهت دور ام را با خود

پیدا کنم !

نه ...

این زندگی سیاه و سفید

عکسی نیست

که من گرفته باشم ....


۶ )

هــــــی ...!

از تو هیچ نمی خواهم

همین که

سر به سر رویاهایم نگذاری و

سنگ به شیشه ی خوابم نزنی

کفاف یک عمر تنهائی ام را می دهد

من که

سر و ته زندگی ام را

سنجاقی به هم می آورد ...

 

دزفول

۱۳۸۳



 
نگاشته شده به قلم " فواد سلمانی زاده "