تبليغاتX
blogers
روی رد رؤیاها

باران ...

 

به حرمت بی وقفه بارانهای دلم ...

 

 

هر وقت که باران می بارد

-- هر وقت که می خواهد باشد --

 دل من انگار

جوجه کفتر خیسی است

که در بی قراری تن نحیفش

هی به استخوانهای قلیل و

پرزهای پوست مطهرش

لرز می افتد ...

هر وقت که باران می بارد

 دل من انگار

شاپرک تازه جهیده از پیله ایست

که شکافنده ی قدغن پروازش

" باران " است ...

در نای بی نوائی

در ماندن های کثیر و

بی در پاسخ دلواره ها بر آمدن ...

در چهار دیواره های بی روزن

و سر بر آستان ابرهای دروغین آسا !

در بغض های عظیم دست و پا زدن و

غرق شدن ...

هر وقت که باران می بارد

قصه ای از روزگار قدیمم را

برای دل بیمارم ساز می کنم

و در تردیدهایم

سخت می بازم .........

            

آذرماه / ۱۳۸۴



 
نگاشته شده به قلم " فواد سلمانی زاده " |

« صحرای دوم »

 

به احترام گویش پاک سرزمینم ...

 

تا فارسی یاد گرفتُم نوشتُم صحرا

گفتن : بابا

نوشتُم صحرا

گفتن : نان

نوشتُم صحرا

گفتن : آب

نوشتم صحرا

خُ آدٍمی که گرفتار صحرا می شه

سراب آب می بینه

آبُم صحرا

نوشتم صحرا !

 

تا نقاشی یاد گرفتُم

یه طوری کِشیدُمت کِسی نِشناسِت

همساده ها :

« بچِه ی ننه فواد یه صحرای بی آب و علف دیده جنی شده »

خُ یه جوری دیدُمت که اونا نِدیدِنت

پَ یه جوری کِشیدُمت نشناسنت

غُربتیا ئی شعرُ تیربارون کردن و تونُم صحرا

...هی کِشیدُمت یادم بیای

هی بیشتر گمت کردُم

همساده ها :

« بچِه ی ننه فواد یه صحرای بی آب و علف دیده موجی شده »

عزیز !

پَ مو ئی همه سال با کی حرف می زدُم ؟

نیستی ...

دلُم کِبابته صحرا !

دارُم شهید می شُم ، لاله

اگه صحرا نباشه لاله شهید می شه نه !

نیگا ...

ئی بلالی که رو منقل می سوزه

دونه دونه داره دلُم می ترکونه

ترو خدا !

       نیگا !

           صـــحــــرا ......!

پائیز ۱۳۸۷ - اهواز


پاورقی : در قاموس شعر نمی یابم "صحرا" را ، پس نقدی به هجی واژه و آهنگ درونی الفاظ و ... این دست جملات نباشدم ...!

آنچه می خوانی خوابهای نادیده ام اند که هذیان وار می نگارم به سنینه ی دفتری که

 "روی رد رویاها..."  نامیده ام اش ...

می بینی هم رویا ؟ در ناشاعرانگی هایم غرق ام و ، مجالی به تنفس نمی دهد این ناشاعری به تنفسی از سر فراغ دل و ...

 

 



 
نگاشته شده به قلم " فواد سلمانی زاده "

بین خودمان باشد !

 

 

۱ 

ما ، آدمها ...

از لجی که داریم

هیچ گاه

با خودمان آشتی نمی کنیم

چشمهامان

بین هم دیوار کشیده اند و

چشم دیدن همدیگر را ندارند

می گویید : نه !

خودتان را بغل کنید و

صورتتان را ببوسید !

۲

ما ، آدمها ...

هیچ گاه

تنهائی مان را

به همدیگر " تعارف " نمی کنیم

درست مثل ماهی ها

که آب را

به همدیگر تعارف نمی کنند !

۳

ما ، آدمها ...

......

دست خودمان که نیست

آدمیم دیگر ...!!

۱۳ / ۲ / ۱۳۸۸

اهـــــــــــواز



 
نگاشته شده به قلم " فواد سلمانی زاده "