تبليغاتX
روی رد رویاها...

معنی

تو رفتی!

کسی را کشته اند،

خون ریخته سرتاسر اتاق و بوی تعفن گرفته.

 و فردا کسی به کسی خواهد گفت:" دیوانه ،عاشق قاتلش شده بود!"

و توآن سو تر داری عکس مرا از خون های کاردت پاک می کنی با  توهم  اس قهوه ایت!

.

.

.

.

.

.

اینم یه دردودل با نمی دونم کی هایی که می خوان غیر از خدا بشنون فریادمو!

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

طعم زندگي...

                                

          تقدیم به روان پاک صادق هدایت

رفیق پرسه های تنهایی ِآدم ها و آدم های تنها.

 

            "علی رضوانی راد"

  

 

روزهای کور

روزهای کر

روزهای گیج

روزهای همیشه

روزهای هنوز

روزهای فاصله تا خویش

روزهای دلهره ،تشویش

روزهای یائسه

روزهای زایش گنداب، چرک

روزی که زرد قشنگ است

روزهای بی حوصله ،کم حال

روزی که هیچ چیز سر جایش نیست

پنجره های پریده رنگ

آینه های کدر

روزی که بودن مثل نبودن

مهم نیست

اصلا مساله این نیست

مساله چیز دیگری هم نیست

.

.

.

آن قدر دور خودم چرخیده ام

که دارم بالا می آورم

همه ی آستانه ی سی سالگی ام

پنجره های پریده رنگ

آینه های کدر

و باوری که نیست

در آینه نگاه می کنم

مغزم را نشانه می روم

یک ، دو

دوباره تیرم که خطا می رود

استخوانهایم تیر می کشند

شبیه گربه ای

بعد از معاشقه ی شبانه اش

 تلوتلو

کنار جوی آب

میان سطل آشغال

نشئگی ام را ضرب می گیرم

بد مستی می کنم

طوری که

همه ی سگهای دَل

مردانگی ام را

به عشوه

می خندند

به عشوه

می گریند

به عشوه

می میرند

من "دار-وینیسم" شده ام

آن قدر که از خر ِ نر نیز روگردان نیستم

"مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنید"

حسنک دار را بالا می آورد

حسنک مرگ را می خندد

حسنک مرگ را می گرید

حسنک مرگ را....

می میرد

مسعود غزنوی ماغ می کشد

چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟!

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

آشنا...

بر نیمکت سنگی پارک نشستم

با ذهنی آشفته

و قلبی ناآرام . . .

 

به گذشته برگشته بودم و خاطراتم را یکی یکی مرور می کردم . دردی عمیق ذرات جانم را می فشرد . نمی توانستم با کسی صحبت کنم . هیچ کس برای من آشنا نبود . انگار گم شده بودم و آرزو می کردم یک آشنا مرا پیدا کند !

پیرمردی که عصایش را به دنبال خود می کشید ، لحظه ای درنگ کرد و کنار من نشست . باد موهای سپیدش را به  هم ریخته بود . . .

آهی کشید ! و به آسمان خیره شد . از من سوالی کرد و بی آنکه منتظر جواب من بماند حرفش را ادامه داد . حرفش را ادامه داد . . . حرفش را ادامه داد . . . 

من سکوت کرده بودم . نمی دانستم چه بگویم ! نمی توانستم چیزی بگویم ! حتا یک کلمه از حرفهایش برای من آشنا نبود . نمی دانم با چه زبانی حرف می زد . . .  من سکوت کرده بودم  و او انگار پی برده بود که من حرفهایش را نمی فهمم . . .

پیرمرد لحظه ای ساکت ماند و به من نگاه کرد . دستی به پشت من زد ، بلند شد و رفت . . .

انگار فقط دلش می خواست با کسی حرف بزند حتا اگر زبان او را نفهمد !

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

به احترام تو ...

                 
جنازه اي شده ام روي دست ها مانده
نمي پذيردم انگار خاك وا مانده

حرير نيلي يكدست آسمان در قاب،
پرِ پرندگي ام آي زير پا مانده

بريده از همه چيز و كشيده از همه كس
مهم نبود از اول كه مرده يا مانده...

جنازه اي شده ام راه مي روم گاهي
ميان خاطره هايي كه از تو جا مانده

وطن كه كوچهء بن بست نامرادي هاست
و خانه اي كه در آن يك جهان عزا مانده

درست اگر كه بگويم خرابه اي متروك
كه توي آن نه غريبه نه آشنا مانده

به احترام تو شايد ادامه دارد اين –
جنازه اين تهيِ لنگ در هوا مانده

و زير تودهء سنگين بغض خم شده ايم
دوباره عشق، تكاني به شانه هامان ده!

۱۰/۳/۸۷

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

×(ســــکوت متـــرسک)×

 

                                     

سلام ...

خدا حافظ ...

چیزی تازه اگر یافتید

بر این دو اضافه کنید

تا بل

باز شود این در گم شده بر دیوار ...

(حسین پناهی)

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

روزگاران...

اللهم صل علی محمد و آل محمد 

ما آدما وقتي كه بچه ايم
دوست داريم زودتر بزرگ بشيم
دوست داريم دنيا رو بهتر ببينيم
روزها پشت سر هم طي ميشن و بدون اينكه حواسمون باشه
يه روز چشم باز ميكنيم و ميبينيم كه چقدر بزرگ شديم
اون روز كه همه دارن بهمون 18 ساله شدنمون رو تبريك ميگن
از خوشحالي در پوست خودمون نميگنجيم
از اينكه بزرگ شديم، بي نهايت خوشحاليم
ولي اين خوشحاليمون چند روز بيشتر طول نميكشه
يكي دو سال كه ميگذره و وارد اجتماع و سختياي زندگي ميشيم
يه روز با خدا حرف ميزنيم و بهش ميگيم:
"خدايا؛ كاش ما اصلا بزرگ نميشديم
كاش هيچوقت آرزوي بزرگ شدن نميكرديم!
حالا نميشه دوباره بچه بشيم؟"
خدا بمون ميگه:
"بنده من متاسفانه راهي واسه بازگشتن نيست
پس به راهت ادامه بده
و توي اين دنيا به هيچكي بدي نكن
منم كمكت ميكنم كه خوشبخت شي"

خوش به حال بچگي
خوش به حال سادگي...

چند سالي توي همين حال و هوا هستيم كه كم كم احساس ميكنيم كه دلمون ديگه ماله خودمون نيست
يه روز كه چشم باز ميكنيم ميبينيم چنتا بچه قد و نيم قد دورمونو گرفتن
وضعمون ديگه مثه سابق نيست
بايد سخت كار كنيم
خيلي خسته شديم
فشار زندگي داره يواش يواش مارو از پا درمياره
يكي از همون شبا كه ميخوايم بخوابيم
يه بار ديگه رو به آسمون ميكنيم و بازم با خدا حرف ميزنيم:
"خدايا خيلي خستم
به نظرت من از عهده اين مشكلات بر ميام؟"
خدا ميگه:
"بنده من نگران نباش
تا ميتوني با همه خوب باش
و مطمئن باش كه من تا آخر پشتتم..."
تو همون حال و هوا پلكمون رو روي هم ميذاريم
و صبح كه چشم باز ميكنيم
احساس ميكنيم كه كلي عوض شديم
ميريم خودمونو توي آينه نگاه ميكنيم
مثله اينكه گرد پيري به چهرمون نقش بسته
ديگه مثله ديروز سرحال نيستيم
خيلي ضعيف شديم
تا ديروز ميتونستيم خيلي سريع بدوييم
ولي امروز به زحمت ميتونيم راه بريم
واسمون خيلي سخته، قبول كنيم كه پير شديم
ميوفتيم ياد قديم قديما
دلمونو خوش كرديم به تعريف خاطرات دوران جوونيمون
نوه هامونو دورمون جمع كرديم و واسشون حكايتاي زندگيمونو تعريف ميكنيم
يه لحظه ياد بچگياي خودمون ميوفتيم
همون روزي كه با بقيه بچه ها دور مامان بزرگ جمع بوديم
و مامان بزرگ واسمون قصه بزبز قندي تعريف ميكرد
ديگه خيلي خسته و ناتوان شديم
دوباره واسه آخرين بار، يه بار ديگه به آسمون نگاه ميكنيم
ولي اينبار اينقد ضعيف شديم كه ديگه نميتونيم با خدا حرف بزنيم
فقط اين جمله مثله برق از توي ذهنمون رد ميشه:

خوش به حال بچگي
خوش به حال سادگي...

تو همين حال و هوا
يه نسيم خنك مياد به سمتمون
و مارو با خودش ميبره
به يه جاي خيلي خيلي دور
نميدونيم خوابيم يا بيدار!
يه مرتبه يه دست گرم و لطيف
ميزنه روي شونمون و بهمون ميگه:
"چقدر ميخوابي؟
الان يه روزه تمومه كه خوابت برده!
به زحمت چشمامونو باز ميكنيم
بازم نميدونيم كه بيداريم يا داريم خواب ميبينيم
يه نگاه به اطراف ميكنيم
خيلي به نظرمون آشناس
به نظر مياد كه يه بار ديگم اينجا بوديم!
خيلي خوشحاليم از اينكه هر چي كه ديديم
همش يه كابوس بيشتر نبوده
تو همين حال و هوا
يه صدايي مياد:
"اي بنده من
چرا ديشب توي خواب اينقدر تغلا ميكردي؟
چرا اينقدر ناآرام بودي؟
تو اينقدر توي خواب و رؤيا غرق شده بودي
كه يادت رفته بود كه يه روزه تمومه كه خوابت برده!
بهتره ديگه اون خوابو فراموش كني
و به زندگيت توي اين دنيا ادامه بدي
البته چند صباحي بيشتر توي اين دنيا نيستي
مدتي اينجا هستي و بعدش به يه خواب طولاني خواهي رفت
تا اون روزي كه همه به اذن من بيدار بشن
و طعم زندگي واقعي رو بچشن..."


 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |

آرزویی بزرگ است؟؟؟

 

گاهی احساس می کنم که انعکاسمو رو روزمرگی دنیا می بینم...روی زندگیاتون...توی چشماتون...

انگار که صدام زده باشید...یا که حرفمو جواب داده باشید...

.

.

.

هوم...اشتباه می کنم...

                 

"هیس...یکمی آروم بگیر"

...خوب اگه درش نظاره کنی...

...عاقبتی را می بینی که عقیم مونده...

...و دیوانه ای که طبل این ماوقع را توی بیابونی می زنه...

.......................................................

به افتخار جغد ها:

هو هو هو هو هو هو هو....!!!

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط فواد سلمانی زاده |